تبليغاتX
سوشیانس - آنچه که شما نمیدانید....

سوشیانس - آنچه که شما نمیدانید....

وبلاگی درباره حضرت مهدی ظهور و انتظار و...

اتفاق مذاهب در موضوع موعود آخرالزمان

جو حاكم در دوران حكومتهاى بنى‏اميه و بنى عباس و نظير آنها سبب گرديد كه بسيارى از حقايق اسلامى به دست فراموشى سپرده شود و در ميان مسلمانان ترويج نشود و در مقابل بسيارى از چيزها كه در مسير سياست آنها قرار مى‏گرفت‏به وجود آمد و تبليغ شد. نظير مساله جبر، خلق قرآن و امثال آنها.

جلال‏الدين عبدالرحمان سيوطى (1) در حالات «يزيدبن عبدالملك بن مروان‏» كه بعد از «عمر بن عبدالعزيز» به حكومت رسيد مى‏نويسد: او چون خلافت را به دست گرفت، گفت: مانند عمربن‏عبدالعزيز رفتار كنيد، اطرافيان او چهل نفر شيخ (عالم دربارى) را پيش او حاضر كردند و همه آنها شهادت دادند كه بر خلفا حساب و عذابى نيست! و او بعد از چهل روز از خلافتش (از عدالت و تقوا به ظلم و بى‏بندو بارى) برگشت .

«زمانى كه منصور عباسى از مالك بن انس امام مذهب مالكى خواست كتاب «موطا» را بنويسد تا مردم را بر فقه او وادار نمايد، با او شرط كرد كه بايد در كتابت از على بن ابى‏طالب(ع) حديثى نقل ننمايى! و نيز (2) به او گفت: از «شواذ بن مسعود» و «شدائد بن عمر» و رخصتهاى «ابن عباس‏» اجتناب كن » به هر حال در اثر جريانهاى اشاره شده و (3) انزواى امامان: و شهادت، تبعيد و زندانى شدن آنها و مخالفت صد درصد خلفا با مطرح شدن اهل‏بيت(ع) سبب گرديد كه مساله مهدويت در ميان برادران اهل سنت‏به دست فراموشى سپرده شود و اين مقدار كه در كتابها نقل شده و محفوظ مانده از كرامات بلكه از معجزات است كه خداوند خواسته است‏حجت‏بر همه اهل اسلام تمام شود. امروز كه وضع زمان عوض شده اميد است دانشمندان اسلامى اين حقايق را ترويج كرده و وظيفه الهى خويش را در رابطه با اين حقيقت ادا نمايند.

با توجه به آنچه گذشت در اين مقاله سعى شده است كه با استفاده از منابع اهل سنت اثبات شود كه شيعه و اهل سنت درباره امام زمان(ع) متفق‏القول‏اند وحدت نظر دارند. به عبارت ديگر:

اهل سنت نيز مانند شيعه مى‏گويند: مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسين و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى(ع) است و در سال 255 هجرى در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس متولد شده است و در آخرالزمان ظهور كرده و حكومت جهانى واحدى تشكيل خواهد داد.

پس به طور خلاصه مى‏توان گفت در اين مقاله در ضمن دو گفتار دو مطلب اساسى به اثبات مى‏رسد: در گفتار اول اثبات مى‏شود: مهدى موعود «كه آمدنش به طور متواتر از رسول‏الله(ص) نقل شده، فزرند نهم امام حسين و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل حضرت امام حسن عسكرى: است و يك شخص مجهول و نامعلومى نيست.

در گفتار دوم با بررسى اقوال تنى چند از بزرگان اهل سنت كه همه آنها ولادت امام زمان(ع) را نوشته و ولادت او را بطور قطع و يقين بيان داشته‏اند معلوم مى‏شود كه شهرت عدم ولادت آن حضرت و نسبت مجهول بودنش بى‏اساس بوده است.

چنانكه گفته شد همه مطالب بدون استثناء از كتب برادران اهل سنت جمع آورى شده و نگارنده از اين كار دو نظر داشته است‏يكى اينكه: برادران اهل سنت موقع مطالعه آن عذرى نياورند و نگويند كه اين مطالب در كتابهاى ما نيست ديگر آنكه مطالعه كنندگان شيعه مذهب را سبب تحكيم اعتقاد باشد و بدانند آنچه كه آنها عقيده دارند مورد تصديق اهل سنت نيز مى‏باشد. اين مزيت‏به نظر من سبب نزديك شدن اهل سنت و شيعه نسبت‏به يكديگر خواهد گرديد.

مهدى شخصى ، نه مهدى نوعى
برادران اهل سنت در رابطه با مهدى موعود « مى‏گويند: ما به مهدى نوعى عقيده داريم. به عبارت ديگر ما منكر موعود نيستيم . احاديثى كه از رسول خدا(ص)درباره او صادر شده مورد قبول ماست ولى مى‏گوييم، او هنوز متولد نشده و معلوم نيست چه كسى است اما در آينده متولد مى‏شود و بعد از برزگ شدن قيام مى‏كند و حكومت جهانى واحد تشكيل مى‏دهد. او از نسل فاطمه واز فرزندان حسين (ع)است. (4)

مثلا شبراوى شافعى در الاتحاف (5) مى‏گويد: شيعه عقيده دارد مهدى موعود كه احاديث صحيحه در رابطه با او وارد شده ، همان پسر حسن عسكرى خالص است و در آخرالزمان ظهور خواهد كرد ولى صحيح آن است كه او هنوز متولد نشده و در آينده متولد شده و بزرگ مى‏شود واو از اشراف آل البيت الكريم است.»

«ابن ابى الحديد» در شرح نهج‏البلاغه (6) ذيل خطبه‏16 مى‏گويد:

«اكثر محدثين عقيده دارند مهدى موعود از نسل فاطمه(ع) است و اصحاب ما معتزله آن را انكار ندارند و در كتب خود به ذكر او تصريح كرده‏اند و شيوخ مابه او اعتراف كرده‏اند. فقط فرق آن است كه او به عقيده ما هنوز متولد نشده و بعدا متولد خواهد گرديد.

ناگفته نماند كه: اهل سنت‏بر اين گفته خود دليلى از احاديث‏يا آيات نياورده‏اند. فقط شهرتى است كه در ميان ايشان به وجود آمده است و اين از نتايج منزوى شدن اهل بيت(ع)و برگشتن خلافت اسلامى از آنهاست چنانكه در مقدمه مقاله به آن اشاره شد. وانگهى احاديث منقوله در كتب اهل سنت عينا عقيده شعيه را مى‏رساند و در آن احاديث مى‏خوانيم كه: مهدى موعود(ع) دوازدهمين امام از ائمه دوازده‏گانه و نهمين فرزند امام حسين(ع) و چهارمين فزرند امام رضا(ع) و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى(ع) است.

و نيز روايات اهل سنت مى‏گويند كه آن حضرت در سال 255 هجرى در نيمه‏شعبان در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس به دنيا آمده است. بنابراين شيعه و اهل سنت در مهدى موعود شكى ندارند و هر دو عقيده به مهدى شخصى دارند. منتها، دورانهاى تاريك و انزواى اهل بيت و عصر حكومت‏سياه بنى‏اميه و بنى‏عباس مانع از آن شد كه اهل سنت چيزى را كه در كتابهاى خود نوشته و نقل كرده‏اند در ميان خود شهرت بدهند و مانند شيعه منتظر آمدن مهدى شخصى(ع) باشند.

ما اينك بعضى از دلايلى را كه دلالت‏بر مهدى شخصى دارند از كتب برادران اهل سنت نقل كرده و درباره آنها توضيح مى‏دهيم:

1- محمد صالح حسينى ترمذى حنفى از سلمان فارسى نقل كرده مى‏گويد:

«دخلت على النبى (ص) فاذاالحسين على فخذه و هو يقبل عينيه و فاه و يقول: انت‏سيد ابن سيدانت امام ابن امام، نت‏حجة‏ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبك تا سعهم قائمهم.» (7)

«يعنى داخل محضر رسول خدا(ص) شدم ناگاه ديدم كه حسين(ع) بر روى زانوى آن حضرت است. حضرت چشمها و دهان حسين را مى‏بوسيد و مى‏فرمود: تو آقايى فرزند آقايى، تو امامى، پسر امامى، تو حجتى فرزند حجتى. پدر نه‏نفر حجتى از صلب تو كه نهم آنها قائم آنهاست.

اين حديث‏شريف صريح است در اينكه مهدى موعود(ع) نهمين فرزند امام حسين(ع) است على هذا متولد هم شده است. بنابراين حديث نمى‏شود گفت معلوم نيست مهدى چه كسى است و هنوز متولد نشده است.

«عبدالله بسمل‏» نيز همين حديث را عينا نقل كرده است. (8)

2- «ابوالمويد موفق خوارزمى حنفى‏» (متوفاى 568) آن را با كمى تفاوت از «سليم بن قيس‏» از «سلمان محمدى‏» چنين نقل مى‏كند:

«قال دخلت على النبى(ص) واذاالحسين على فخذه و هو يقبل عينيه و يلثم فاه و يقول انك سيدابن سيدابوسادة انك امام ابن امام ابوائمة، انك حجة ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم (9)

«مهدى موعود(ع) در كلام رسول خدا(ص) به احسن وجه تعيين شده و آن نهمين فرزند امام حسين(ع) است.»

3- حافظ شيخ سليمان حنفى قندوزى حديث فوق را در ينابيع‏المودة باب 54 ص 168 و نيز در باب‏56 ص 258 از كتاب مودة القربى تاليف سيد على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى‏786) نقل كرده است و نيز در باب‏77 ص 445 باز از مودة‏القربى و در باب 94 ، ص 492 از خوارزمى به دو سند از سلمان فارسى و امام سجاد(ع) از پدرش امام حسين(ع) نقل كرده كه دومى چنين است:

«عن على بن الحسين عن ابيه الحسين بن على: دخلت على جدى رسول‏الله(ص) فاجلسنى على فخذه و قال لى: ان الله اختار من صلبك يا حسين تسعة ائمة تاسعهم قائمهم و كلهم فى‏الفضل و المنزلة عندالله سواء»

«امام مى‏فرمايد: به محضر جدم رسول‏الله(ص) داخل شدم مرا روى زانوى خويش نشانيد و فرمود خداوند از صلب تو نه نفر امام اختيار كرده كه نهم آنها قائم آنهاست و همه در فضيلت و مقام پيش خداوند يكسانند».

بنابراين مهدى(ع) يك مهدى معين و نهمين فرزند امام حسين(ع) است.

ناگفته نماند كه كتاب «مودة ذوى‏القربى‏» تاليف سيد على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى‏786) حاوى چهارده فصل است كه شيخ سليمان حنفى همه آن كتاب را در «ينابيع‏الموده‏» آورده و آن را باب پنجاه و ششم اين كتاب قرار داده است و در فصل دهم تحت عنوان «المودة العاشرة فى عدد الائمه و ان المهدى منهم‏» حديث مبارك فوق را چنانكه گفته شد - در ص 258 از سليم بن قيس هلالى از سلمان فارسى از رسول‏الله(ص) نقل كرده است.

پس بنابر آنچه ما به دست آورده‏ايم حديث فوق در كتابهاى «مقتل خوارزمى‏» در «ارجح‏المطالب‏» «مناقب مرتضوى‏» ، «مودة ذوى‏القربى‏» و «ينابيع المودة‏» نقل شده است و دلالت‏بر مهدى شخصى دارد يعنى مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسين(ع) است.

4- حموئى جوينى شافعى از عبدالله بن عباس نقل كرده كه گفت:

«سمعت رسول الله(ص) يقول انا و على و الحسن و الحسين و تسعة من ولدالحسين مطهرون معصومون‏» (10)

«شنيدم كه حضرت مى‏فرمود من ، على ، حسن ، حسين ، و نه نفر از فرزندان حسين همه پاك شده از طرف خدا و معصوم هستيم‏».

و نيز همين حديث را از اصبغ بن نباته از عبدالله بن عباس نقل كرده است (11) وهمچنين در «ينابيع المودة‏» (12) از كتاب «مودة القربى‏» (مودت دهم) واز فرائدالسمطين (13) نقل شده است.

از اين حديث نيز روشن مى‏شود كه مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسين(ع) است و اگر بگويند چه مانعى دارد كه فرزند امام حسين باشد ولى بعدا در آخرالزمان متولد شود؟! مى‏گوييم به قرينه روايات گذشته و روايات آينده، نه نفر پشت‏سر منظورند. يعنى امام دوازدهم فرزند نهم امام حسين(ع) است.

5 - شبراوى شافعى مصرى (متوفاى 1172) در كتاب «الاتحاف بحب‏الاشراف‏» (14) وابن صباغ مالكى در «فصول المهمة‏» (15) نقل مى‏كنند كه:دعبل‏بن‏على‏خزاعى مى‏گويد: چون به محضر حضرت رضا(ع) رسيدم و در ضمن قصيده خود اين دو شعر را خواندم كه

: خروج امام لا محالة خارج يقوم على اسم الله و البركات يميز فينا كل حق و باطل و يجزى على النعماء النقمات

حضرت رضا(ع) با گريه سرش را بلند كرد و فرمود: اى دعبل! در اين دو شعر جبرئيل به زبان تو سخن گفته است آيا مى‏دانى آن امام كدام است كه قيام مى‏كند؟ گفتم: نمى‏دانم، فقط شنيده‏ام كه امامى از شما اهل بيت قيام كرده زمين را پر از عدل خواهد كرد.

«فقال: يا دعبل الامام بعدى محمد ابنى و بعده على ابنه و بعده ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة‏القائم المنتظر فى غيبة المطاع فى ظهوره و لو لم يبق من‏الدنيا الايوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاء الارض عدلا كما ملئت جورا».

«اى دعبل! امام بعد از من پسرم محمد و بعد از او پسر او ست و بعد از او حسن و بعد از حسن پسرش حجت قائم منتظر است. در غيبت مورد اطاعت‏خواهد بود و در وقت ظهورش اگر از عمر دنيا نماند مگر يك روز ، خدا آن روز را بلند خواهد كرد تا خروج نموده و زمين را پر از عدل و داد گرداند همانطور كه از ظلم پر شده باشد.»

شايان ذكر است كه اين حديث را شيخ‏الاسلام حموئى در فرائدالسمطين از ابوالصلت عبدالسلام هروى (16) و حافظ قندوزى حنفى از فوائد حموئى شافعى (17) نقل كرده است

6- شيخ‏الاسلام حموئى جوينى شافعى در فرائد السمطين (18) از حسين بن خالد نقل كرده كه [امام] على‏بن‏موسى‏الرضا(ع) فرمود كسى كه ورع ندارد، دين ندارد و كسى كه تقيه ندارد ايمان ندارد و «ان اكرمكم عندالله اتقيكم‏» يعنى عمل كننده‏تر به تقيه. گفته شد يابن رسول‏الله تا كى تقيه كنيم؟ فرمود: تا روز وقت معلوم و آن روز خروج قائم ماست هر كسى تا قبل از خروج قائم تقيه را ترك كند از مانيست .

«فقيل له يابن رسول‏الله و من القائم منكم اهل البيت؟ قال: الرابع من ولدى ابن سيدة الاماء يطهر الله به الارض من كل جور و يقدسها من كل ظلم و هوالذى يشك الناس فى ولادته و هو صاحب الغيبة قبل خروجه فاذا خرج اشرقت الارض بنوره‏»

«گفته شد يابن رسول‏الله كداميك از شمااهل بيت، قائم است؟ فرمود: فرزند چهارم من ، پسر خانم كنيزان . خداوند به وسيله او زمين را از هر ظلم پاك و از هر ستم خالى مى‏گرداند. او همانست كه مردم در ولايت وى شك كنند و او صاحب غيبت است و چون خروج كند زمين بانورش روشن مى‏گردد.»

او همانست كه زمين براى وى پيچيده شود و براى وى سايه‏اى نباشد و او همان است كه منادى درباره وى از آسمان ندا مى‏كند. ندايى كه خدا آن را به گوش همه اهل زمين مى‏رساند. منادى مى‏گويد:بدانيد حجت‏خدا در نزد كعبه ظهور كرده تابع او شويد كه حق در او و با اوست و آن است قول خداى عزوجل كه مى‏فرمايد:

«ان نشا ننزل عليهم من‏السماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين‏» (19)

اين حديث مانند حديث‏سابق دلالت‏بر مهدى معين دارد.

حافظ قندوزى همين حديث را از فرائد السمطين نقل كرده و مى‏گويد:

«قال الشيخ المحدث الفقيه محمد بن ابراهيم الجوينى الحموئى الشافعى فى كتابه فرائد السمطين عن دعبل الخزاعى ... » (20)

7- ابن صباغ مالكى در «الفصول‏المهمه‏» (21) كه آن را در معرفت ائمه نگاشته است مى‏گويد:

«و روى ابن‏الخشاب فى كتابه مواليد اهل بيت‏يرفعه بسنده الى على‏بن‏موسى‏الرضا(ع) انه قال: الخلف الصالح من ولد ابى محمد الحسن بن على و هو صاحب الزمان القائم المهدى‏»

«ابن خشاب ابومحمد عبدالله بن احمد بغدادى در كتاب خود كه سندش را به امام رضا(ع) رسانده كه آن حضرت فرمودند: خلف صالح (مهدى موعود) از فرزندان ابى محمد حسن بن على عسكرى است و او صاحب الزمان و قائم مهدى است‏».

8 - شيخ الاسلام حموئى شافعى در فرايدالسمطين (22) و موفق بن احمد خوارزمى حنفى در كتاب «مقتل‏الحسين‏» (23) (ع) نقل مى‏كنند از ابى‏سلمى كه شترچران رسول خدا(ص) بود (24) مى‏گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: در شب معراج از خداى جليل خطاب آمد:

«آمن الرسول بما انزل اليه من ربه‏» (25)

گفتم: «والمومنون‏» خطاب رسيد: راست گفتى اى محمد ، كدام كس را در ميان امت‏خود گذاشتى؟ گفتم:بهترين آنها را خطاب رسيد: على‏بن‏ابى‏طالب را؟ گفتم: آرى پروردگارا! خطاب رسيد: يا محمد! من توجه كردم به زمين، توجه كاملى و تو را از اهل زمين اختيار كردم. نامى از نامهاى خود رابراى تو مشتق كردم. من ياد نمى‏شوم، مگر آنكه تو هم با من يادشوى .منم محمود و تويى محمد.

بعد دفعه دوم به زمين نظر كردم از آن «على‏» را برگزيدم و نامى از نامهاى خود براى او مشتق كردم و منم اعلى و اوست على يا محمد! من تو را و على ، فاطمه و حسن، حسين و امامان از فرزندان حسين را از شبح نور آفريدم (26) و ولايت‏شما را بر اهل آسمانها و زمين عرضه كردم . هر كه قبول كرد در نزد من از مؤمنين است و هر كه انكار نمود نزد من از كفار است. اى محمد! اگر بنده‏اى از بندگان من مرا عبادت كند تا از كار افتد و يا مانند مشك خشكى گردد. پس در حال انكار لايت‏شما پيش من آيد ، او را نمى‏آمرزم تا اقرار به ولايت‏شما كند. اى محمد! آيا ميخواهى اوصياى خود را ببينى؟ گفتم: آرى بار خدايا ، خطاب آمد: به طرف راست عرش خدا بنگر:

«فالتفت فاذا انا بعلى و فاطمه والحسن و الحسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و المهدى فى ضحضاح من نور قياما يصلون و هو - يعنى‏المهدى - فى وسطهم كانه كوكب درى و قال يا محمد هولاء الحجج و هو الثاثر من عترتك و عزتى و جلالى انه الحجة‏الواجبة لا وليائى والمنتقم من اعدائى‏».

«من به طرف راست عرش خدا نگاه كردم ناگاه ديدم: على ، فاطمه ، حسن ، حسين ، محمد بن على ، باقر ، جعفربن محمد صادق ، موسى بن جعفر كاظم ، على بن موسى‏الرضا، محمد بن على جواد ، على بن محمد هادى ، حسن بن على عسكرى و مهدى در دريايى از نور ايستاده و نماز مى‏خوانند و مهدى در وسط آنها مانند ستاره درخشانى بود. خدا فرمود: اى محمد ! اينها حجتها هستند، مهدى منتقم عترت توست . به عزت و جلال خودم قسم او حجتى است كه ولايتش بر اولياى من واجب است و او انتقام گيرنده از دشمنان من است‏».

حافظ حنفى قندوزى ، اين حديث‏شريف را در «ينابيع المودة‏» (27) از خوارزمى نقل كرده‏و مى‏گويد: حمويى نيز در فرائد آن را نقل كرده است و در ينابيع به جاى «والمهدى‏» عبارت «و محمد المهدى بن الحسن‏» آمده است. اين حديث گذشته از دلالت‏بر مهدى شخصى حاوى اسامى مبارك همه امامان صلوات‏الله عليهم اجمعين - است.

9- «موفق بن احمد خوارزمى‏» در «مقتل الحسين‏» (28) و «شيخ الاسلام حمويى شافعى‏» در «فرائدالسمطين‏» (29) «سعيد بن بشير» از على ابن ابى‏طالب(ع) نقل كرده‏اند كه فرمود:

قال رسول‏الله(ص)انا واردكم على الحوض و انت‏يا على‏الساقى و الحسن الرائد (30) والحسين الامر و على‏بن الحسين الفارط و محمد بن على‏الناشر و جعفر بن محمد السائق و موسى بن جعفر محصى المحبين و المبغضين و قامع المنافقين و على بن موسى معين المؤمنين و محمد بن على منزل اهل الجنة فى درجاتهم و على بن محمد خطيب شيعته و مزوجهم الحور العين والحسن بن على سراج اهل‏الجنة يستضئون به والمهدى شفيعهم يوم‏القيامه حيث لاياذن‏الله الا لمن يشاء و يرضى‏».

من پيشتر از شما وارد (31) حوض كوثر مى‏شوم تو يا على ساقى كوثر هستى و حسن مدير آنست ، حسين فرمانده آن مى‏باشد، على بن الحسين سابق برديگران در رسيدن به آن ، امام باقر مقسم آن ، جعفر صادق سوق‏دهنده به آن ، موسى بن جعفر شمارنده دوستان و دشمنان و زايل‏كننده منافقان ، على بن موسى يار مؤمنان ، محمد بن على جواد نازل كننده اهل بهشت در درجاتشان و على بن محمد هادى ، خطيب شيعه و تزويج كننده حورالعين به آنهاست، حسن بن على عسكرى چراغ اهل بهشت است. مردم از روشنايى آن روشنايى مى‏گيرند و مهدى موعود شفاعت كننده آنهاست در مكانى كه خدا اجازه شفاعت نمى‏دهد مگر به كسى كه بخواهد و از او راضى باشد».

اين حديث مبارك نيز كه برادران اهل سنت‏به صورت قبول ، آن را نقل كرده‏اند حاوى نامهاى پاك دوازده امام: است.

10- حافظ سليمان قندوزى از جابربن يزيد جعفى نقل كرده مى‏گويد: شنيدم جابر بن عبدالله انصارى مى‏گفت: رسول خدا(ص) به من فرمود:

«يا جابر! ان اوصيايى و ائمة المسلمين من بعدى اولهم على ، ثم‏الحسن ، ثم الحسين، ثم على بن الحسين ، ثم محمد بن على المعروف بالباقر ستدركه يا جابر فاذالقيتة فاقرئه منى‏السلام ، ثم جعفربن محمد، ثم موسى بن جعفر ، ثم على بن موسى ، ثم محمد بن على ، ثم على بن محمد، ثم الحسن بن على ،ثم القائم، اسمه اسمى و كنيه كنيتى ابن الحسن بن على ذاك الذى يفتح‏الله على يديه مشارق الارض و مغاربها ذاك‏الذى يغيب عن اوليائه غيبة لا يثبت على القول بامامته الا من امتحن الله قلبه للايمان‏» (32)

«اى جابر! اوصياى من و امامان مسلمين بعد از من اول آنها على بن ابى‏طالب است. بعد از او حسن ، بعد از او حسين ، بعد از او على بن حسين ، بعد از او محمد بن على معروف به باقر . اى جابر! تو او را درك خواهى كرد و چون به خدمتش رسيدى سلام مرا برسان ، بعد از او جعفر بن محمد ، بعد از او موسى‏بن جعفر ، بعد از او على بن موسى ، بعد از او محمد بن على، بعد از او على بن محمد ، بعد از او حسن بن على، بعد از او قائم آل محمد كه نامش نام من و كنيه‏اش كنيه من است پسر حسن بن على ، او همانست كه خدا با دست وى شرق و غرب زمين را فتح مى‏كند، او همانست كه از دوستان خويش مدت زيادى غايب مى‏شود، تا حدى كه در اعتقاد به امامت او باقى نمى‏ماند مگر آنان كه خداوند قلوبشان را با ايمان امتحان كرده است‏»

جابر مى‏گويد: گفتم يا رسول‏الله! آيا مردم در زمان غيبت از وجود وى منتفع مى‏شوند؟ فرمود: آرى به خدايى كه مرا به حق فرستاده، مردم در زمان غيبت از نور ولايتش روشنايى مى‏گيرند. چنانكه مردم از آفتاب بهره مى‏برند با آنكه زير ابرهاست. اى جابر! اينكه گفتم از مكنونات سر خداست و از علم مخزون خدا مى‏باشد آن را اظهار مكن مگر به كسى كه اهليت دارد.

در اينجا بدليل ضيق مجال به ذكر موارد يادشده اكتفا كرده و طالبان را براى مطالعه بيشتر در اين زمينه به كتاب «اتفاق در مهدى موعود» از همين نگارنده ارجاع مى‏دهيم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 17:17  توسط پریناز  | 

دجّال‌ ( آنتي‌ كرايست‌ ) در كتاب‌ مقدس

مترجم‌: اسماعيل‌ نعمت‌ اللهي



 اشاره‌: 
در تمام‌ اديان‌ ابراهيمي‌ موضوع‌ ظهور «دجال‌» در آخرالزمان‌ مطرح‌ شده‌ است‌. امّا اينكه‌ دجال‌ كيست‌، چه‌ ويژگي‌هايي‌ دارد، چگونه‌ ظهور مي‌كند و... موضوعاتي‌ است‌ كه‌ كمتر در مورد آنها اتفاق‌ نظر وجود دارد. آنچه‌ در پي‌ خواهد آمد ترجمه‌ مطلبي‌ است‌ كه‌ در ذيل‌ مدخل‌ دجال‌ ( antichrist ) در دايرة‌ المعارف‌ كاتوليك‌ ( (Catholic Encyclopedia  آمده‌ است‌ . اين‌ مقاله‌ اطلاعات‌ جامعي‌ را در زمينه‌ نگاه‌ كتاب‌ مقدس‌ به‌ موضوع‌ دجال‌ به‌ دست‌ مي‌دهد. با سپاس‌ از مترجم‌ محترم‌ و حجة‌ الاسلام‌ و المسلمين‌ حسين‌ توفيقي‌ كه‌ زحمت‌ مقابله‌ و تصحيح‌ اين‌ ترجمه‌ را پذيرا شدند، توجه‌ شما را به‌ اين‌ مقاله‌ جلب‌ مي‌كنيم‌.
 
پيشوند  anti  (ضد) در تركيب‌ معاني‌ متفاوتي‌ دارد:  antibasileus  به‌ معناي‌ پادشاهي‌ است‌ كه‌ دوران‌ فترتي‌ را پر مي‌كند؛  antistrategos  به‌ معناي‌ كنسول‌ فرماندار  ] استان‌ قديم‌ روم‌ [ است‌؛  antihoupatos  در روم‌ قديم‌ به‌ معناي‌ فرماندار كل‌ بوده‌ است‌؛ در هومر antiheos  شخصي‌ است‌ كه‌ از لحاظ‌ نيرو و زيبايي‌ به‌ خدا مي‌ماند، در حالي‌ كه‌ در آثار ديگر نمايانگر خداي‌ ستيزه‌جو است‌. اگر صرفاً از قياس‌ پيروي‌ كنيم‌، مي‌توانيم‌  antichristos را به‌ شخصي‌ تفسير كنيم‌ كه‌ از لحاظ‌ سيما و نيرو به‌ «مسيح‌» شباهت‌ دارد؛ امّا راه‌ مطمئن‌تر اين‌ است‌ كه‌ واژه‌ مذكور را طبق‌ كاربرد آن‌ در كتاب‌ مقدس‌ و  ] زبان‌  [  كليسايي‌ تعريف‌ كنيم‌ .

 الف‌: معناي‌ اين‌ واژه‌در كتاب‌ مقدس‌
 
واژه‌ دجّال‌  antichrist) ) تنها در رسائل‌ يوحنا وارد شده‌؛ امّا ادعا شده‌ است‌ كه‌ در مكاشفه‌ يوحنا، رسائل‌ پولس‌ و با صراحت‌ كمتري‌ در اناجيل‌ و كتاب‌ دانيال‌ نيز مترادف‌هاي‌ اين‌ واژه‌ به‌ كار رفته‌ است‌ .

 1. در رسائل‌ يوحنا
 يوحناي‌ قديس‌ در رسائلش‌ فرض‌ را بر اين‌ قرار داده‌ كه‌ مسيحيان‌ اوليه‌ با آموزه‌ مربوط‌ به‌ آمدن‌ دجّال‌ آشنا هستند:
 «شنيده‌ايد كه‌ دجّال‌ مي‌آيد»  (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18)؛ «و اين‌ است‌ روح‌ دجّال‌ كه‌ شنيده‌ايد كه‌ او مي‌آيد» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3). اگر چه‌ يوحنا از چندين‌ دجّال‌ سخن‌ مي‌گويد، ولي‌ بين‌ دجّالان‌ بسيار و يك‌ دجّال‌ اصلي‌ فرق‌ مي‌گذارد: «دجّال‌ مي‌آيد. الحال‌ هم‌ دجالان‌ بسيار ظاهر شده‌اند» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18). وي‌ همچنين‌ سيرت‌ و رفتار دجّال‌ را شرح‌ مي‌دهد: «از ما بيرون‌ شدند لكن‌ از ما نبودند» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:19)؛ «دروغگو كيست‌ جز آنكه‌ مسيح‌ بودن‌ عيسي‌ را انكار كند؟ آن‌ دجّال‌ است‌ كه‌ پدر و پسر را انكار مي‌نمايد» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:22)؛ «و هر روحي‌ كه‌ عيسي‌ مسيحِ مجسم‌ شده‌ را انكار كند از خدا نيست‌ و اين‌ است‌ روح‌ دجال‌» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3)؛ «زيرا گمراه‌ كنندگان‌ بسيار به‌ دنيا بيرون‌ شدند كه‌ عيسي‌ مسيحِ ظاهر شده‌ در جسم‌ را اقرار نمي‌كنند: آن‌ است‌ گمراه‌ كننده‌ و دجال‌» (رسالة‌ دوم‌ يوحنا، 7). همچنين‌ يوحنا زمان‌ آمدن‌ دجّال‌ را «ساعت‌ آخر» تعيين‌ مي‌كند (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 2:18)؛ علاوه‌ بر اين‌، وي‌ معتقد است‌ كه‌ او «الان‌ هم‌ در جهان‌ است‌» (رسالة‌ اول‌ يوحنا، 4:3).

 2. در مكاشفه‌
 تقريباً همه‌ مفسران‌ دريافته‌اند كه‌ دجّال‌ در مكاشفة‌ يوحنا ذكر شده‌ است‌؛ امّا در مورد باب‌ خاصي‌ كه‌ در آن‌ از وي‌ ياد شده‌، اتفاق‌ نظر ندارند. برخي‌ به‌ «وحش‌» در آيه‌ 7 باب‌ 11   ، برخي‌ به‌ «اژدهاي‌  ] بزرگ‌  [  آتشگون‌» در باب‌ 12، و ديگران‌ نيز به‌ وحشي‌ «كه‌ ده‌ شاخ‌ و هفت‌ سر دارد» در باب‌ 13 و آيات‌ بعدي‌ اشاره‌ مي‌كنند؛ در حالي‌ كه‌ بسياري‌ از محققان‌، دجّال‌ را بر وحشي‌ كه‌ «دو شاخ‌ مثل‌ شاخ‌هاي‌ بره‌» داشت‌ و «مانند اژدها» سخن‌ مي‌گفت‌ (13: 11 و آيات‌ بعدي‌) يا بر وحش‌ قرمزي‌ كه‌ «هفت‌ سر و ده‌ شاخ‌ داشت‌» (باب‌ 17)يا سرانجام‌، بر شيطاني‌ كه‌ «از زندان‌ خود خلاصي‌ خواهد يافت‌» و امت‌ها را گمراه‌ خواهد كرد (20: 7 و آيات‌ بعدي‌) منطبق‌ مي‌دانند. شرح‌ مفصل‌ دلايلِ له‌ و عليه‌ هر يك‌ از اين‌ نظريات‌، به‌ بحث‌ كنوني‌ ما ارتباطي‌ ندارد.

 3. در رسالة‌ پولس‌
 يوحناي‌ قديس‌ مفروض‌ مي‌گيرد كه‌ آموزه‌ مربوط‌ به‌ آمدن‌ دجّال‌ در نزد خوانندگانش‌ شناخته‌ شده‌ است‌. مفسران‌ براين‌ باورند كه‌ اين‌ آموزه‌ از طريق‌ نوشته‌هاي‌ پولس‌ مقدس‌ در مسيحيت‌ شناخته‌ شده‌ است‌. يوحناي‌ قديس‌ عليه‌ بدعت‌ گذاران‌ زمانه‌اش‌ اصرار مي‌ورزيد كه‌ كساني‌ كه‌ راز تجسّم‌ را انكار مي‌كنند اَشكال‌ كمرنگي‌ از دجّال‌ بزرگ‌ آتي‌ هستند. دجّال‌ در رسالة‌ دوم‌ پولس‌ به‌ تسالونيكان‌ (2: 3 و آيات‌ بعدي‌، 7 ـ10) به‌ طور كامل‌تري‌ وصف‌ شده‌است‌. در كليساي‌ تسالونيك‌ به‌ واسطة‌ اين‌ اعتقاد كه‌ دومين‌ ظهور مسيح‌ قريب‌ الوقوع‌ است‌، اضطراب‌هايي‌ پديد آمد. اين‌ تصور تا حدودي‌ ناشي‌ از فهم‌ نادرست‌ آيه‌ 15 و آيات‌ بعدي‌ باب‌ چهارم‌ از رسالة‌ پولس‌ به‌ تسالونيكان‌ و تا حدودي‌ ناشي‌ از دسيسه‌هاي‌ گمراه‌ كنندگان‌ بود. به‌ منظور بر طرف‌ كردن‌ اين‌ اضطراب‌ها بود كه‌ پولس‌ مقدس‌ دومين‌ رسالة‌ خود را به‌ تسالونيكان‌ نوشت‌ و به‌ ويژه‌، آيات‌ 3 تا 10 باب‌ دوم‌ را درج‌ كرد. آموزه‌ پولس‌ چنين‌ است‌: پيش‌ از «روز مسيح‌»، «ارتدادي‌» رخ‌ خواهد داد و «مرد شرير» ظاهر خواهد شد. وي‌ در هيكل‌ (معبد) خدا مي‌نشيند و خود را چنان‌ مي‌نماياند كه‌ گويي‌ خداست‌؛ او با قدرت‌ شيطان‌ و آيات‌ و عجايب‌ دروغين‌ عمل‌ مي‌كند؛ آنهايي‌ را كه‌ محبت‌ راستين‌ را نپذيرفتند تا نجات‌ يابند، گمراه‌ مي‌كند؛ امّا عيسي‌ خداوند او را با نفَس‌ دهان‌ خود هلاك‌ خواهد كرد و به‌ تجلي‌ ظهور خويش‌ او را نابود خواهد ساخت‌ .امّا در مورد اين‌ زمان‌، « آن‌ سرّ بي‌ديني‌ الان‌ عمل‌ مي‌كند فقط‌ تا وقتي‌ كه‌ آن‌ كه‌ تا به‌ حال‌ مانع‌ است‌ از ميان‌ برداشته‌ شود. خلاصه‌ آن‌ كه‌، پيش‌ از «روز مسيح‌»، «مرد شرير» كه‌ در رسالة‌ يوحنا به‌ دجّال‌ معروف‌ است‌ ظاهر خواهد شد؛ پيش‌ از ظهور «مرد شرير»، «شورش‌» يا ارتداد بزرگي‌ به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌؛ اين‌ ارتداد نتيجة‌ «سرّ بي‌ديني‌» اي‌ است‌ كه‌ الان‌ عمل‌ مي‌كند و به‌ گفتة‌ يوحنا، خود را در اينجا و آنجا با اشكال‌ كمرنگ‌ دجّال‌ نمايش‌ مي‌دهد. يوحنا سه‌  مرحلة‌ پيدايش‌ شرارت‌ را معرفي‌ مي‌كند: خمير ماية‌ شرارت‌؛ ارتداد بزرگ‌ و مرد شرير. امّا منظور تعيين‌ دقيق‌تر زمان‌ حادثة‌ اصلي‌، قيدي‌ را اضافه‌ مي‌كند؛ وي‌ ابتدا چيزي‌ را به‌ عنوان‌ شي‌ء ( to datechon «آنچه‌»)   و سپس‌ به‌ عنوان‌ شخص‌ ( ho hatechon  «آنكه‌») وصف‌ مي‌كند كه‌ از وقوع‌ حادثة‌ بزرگ‌ جلوگيري‌ مي‌كند: «فقط‌ تا وقتي‌ كه‌ آنكه‌ تا به‌ حال‌ مانع‌ است‌ از ميان‌ برداشته‌ شود» ] رسالة‌ دوم‌ پولس‌ رسول‌ به‌ تسالونيكيان‌، 2: 7.م‌ [ . در اينجا تنها مي‌توانيم‌ نظريات‌ عمدة‌ راجع‌ به‌ معناي‌ اين‌ قيدي‌ را برشماريم‌، بدون‌ آنكه‌ از ارزش‌ آنها سخن‌ بگوييم‌:
   مانعِ حادثة‌ اصلي‌، «مرد شرير»است‌؛ حادثة‌ اصلي‌، ظهور دوباره‌ عيسي‌ مسيح‌ است‌ (گريم‌ « Grimm »، سيمار « Simar »).
   مانع‌، امپراتوري‌ روم‌ است‌؛ حادثة‌ اصلي‌ كه‌ از آن‌ جلوگيري‌ شده‌، «مرد شرير» است‌ (اغلب‌ آباء لاتيني‌ و مفسران‌ بعدي‌).
   رسول‌ به‌ اشخاص‌ و حوادث‌ زمان‌ خود اشاره‌ مي‌كند؛ مانع‌ ( Katechon ) و «مرد شرير» به‌ طرق‌ مختلف‌ بر امپراتوراني‌ مانند تيتوس‌ ( Titus )، نرون‌(  Nero )، كلاوديوس‌ ( Claudius )، و غيره‌ منطبق‌ شده‌ است‌ (متكلمان‌ پروتستان‌ كه‌ پس‌ از قرن‌ هفتم‌ مي‌زيستند).
   رسول‌ مستقيماً به‌ اشخاص‌ و حوادث‌ معاصري‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ با اين‌ حال‌، نمونه‌هايي‌ از «مانع‌» ( Katechon )، «مرد شرير» و روز مسيح‌ در آخرالزمان‌ هستند؛ به‌ عنوان‌ مثال‌ خرابي‌ اورشليم‌  ] به‌ سال‌ 70 ميلادي‌ [ نمونه‌ ظهور مجدد مسيح‌ است‌ (دالينگر  Dlinge ).
 قبل‌ از رها كردن‌ نظريه‌ پولس‌ در باب‌ دجال‌، مي‌توان‌ پرسيد كه‌ پولس‌ آموزه‌ خود را از كجا به‌ دست‌ آورده‌ است‌؟ در اينجا نيز با پاسخ‌هاي‌ مختلفي‌ مواجه‌ مي‌شويم‌:
   پولس‌ قديس‌ صرفاً نظر خود را بر اساس‌ سنت‌ يهودي‌ و تصويرپردازي‌ دانيال‌ و حزقيال‌ نبي‌ بيان‌ مي‌كند. اين‌ نظريه‌ مورد تأييد برخي‌ از نويسندگان‌ پروتستان‌ قرار گرفته‌ است‌ .
   رسول‌ انديشه‌اي‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ از طريق‌ آموزه‌ آخرالزماني‌ عيسي‌ مسيح‌ در عالم‌ مسيحيت‌ ارائه‌ شد. اين‌ نظريه‌ را دالينگر(  Dخlinger ) بيان‌ كرده‌ است‌ .
   پولس‌ قديس‌ نظريه‌ خود در مورد دجّال‌ را از كلمات‌ مسيح‌، پيش‌ گويي‌ دانيال‌، و حوادث‌ معاصر به‌ دست‌ آورده‌ است‌. اين‌ نظريه‌ را نيز دالينگر مطرح‌ كرده‌ است‌ .
   رسول‌ پيشگويي‌ را بيان‌ كرده‌ كه‌ از طريق‌ الهام‌ از روح‌ القدس‌ دريافت‌ كرده‌ است‌. مفسران‌ كاتوليك‌ عموماً طرفدار اين‌ نظريه‌اند.

 4. در اناجيل‌ و كتاب‌ دانيال‌
 پس‌ از مطالعة‌ تصوير دجّال‌ در رسالة‌ پولس‌ به‌ تسالونيكيان‌، «مرد شرير» در كتاب‌ دانيال‌ (7: 8، 11، 20، 21)، جايي‌ كه‌ رسول‌ «شاخ‌ كوچك‌» را وصف‌ مي‌كند به‌ راحتي‌ شناخته‌ مي‌شود. نمونه‌اي‌ از دجّال‌ در كتاب‌ دانيال‌ 8: 8 و آيات‌ بعدي‌، 23 و آيات‌ بعدي‌، 11: 21 ـ 45 در قالب‌ انتيخوس‌ اپيفانه‌ ( Antiochus Epiphanrs  ) يافت‌ مي‌شود.
 بسياري‌ از مفسران‌ در آمدن‌ مسيح‌هاي‌ دروغين‌ و پيامبران‌ دروغين‌ (متّي‌ 24: 24؛ مرقس‌، 13: 6، 22؛ لوقا، 21: 8)، «مكروه‌ ويراني‌» (متّي‌: 24: 15)، و كسي‌ كه‌ «به‌ اسم‌ خود مي‌آيد» (يوحنا، باب‌ پنجم‌: 43) اشاره‌هاي‌ كم‌ و بيش‌ آشكاري‌ را به‌ دجّال‌ دريافته‌اند .
 
ب‌ ـ دجّال‌ در زبان‌ كليسايي‌


 بوست‌ ( Bousset ) بر اين‌ باور است‌ كه‌ در ميان‌ يهوديان‌ افسانه‌ كاملاً تكامل‌ يافته‌اي‌ وجود داشت‌ كه‌ توسط‌ مسيحيان‌ پذيرفته‌ شد و توسعه‌ يافت‌؛ و اين‌ افسانه‌ از مفاهيمي‌ كه‌ در مكاشفه‌ يوحنا ديده‌ مي‌شود در نقاط‌ مهمي‌ انحراف‌ يافته‌ و با آن‌ متناقض‌ است‌. به‌ عقيده‌ ما بوست‌ نظريه‌ خود را به‌ طور كامل‌ اثبات‌ نكرده‌ است‌، نظر وي‌ در باره‌ توسعه‌ مفهوم‌ دجّال‌ توسط‌ مسيحيان‌ از مزاياي‌ يك‌ نظرية‌ ابتكاري‌ فراتر نمي‌رود. در اينجا ضرورتي‌ ندارد به‌ بررسي‌ اثر گونكل‌ ( Gunkel ) بپردازيم‌ كه‌ در آن‌ انديشه‌ دجّال‌ را به‌ اژدهاي‌ ما قبل‌ تاريخي‌ عمق‌ دريا رديابي‌ مي‌كند؛ اين‌ نظريه‌ نيز شايان‌ توجهي‌ بيشتر از اوهام‌ اساطيري‌ ساير نويسندگان‌ نيست‌ .
 پس‌ مفهوم‌ حقيقي‌ دجّال‌ در زبان‌ كليسايي‌ چيست‌؟ سواز ( Suarez ) بر اين‌ باور است‌ كه‌ اين‌ يك‌ امر اعتقادي‌ است‌ كه‌ دجّال‌ شخصي‌ خاص‌ يعني‌ دشمن‌ برجستة‌ مسيح‌ است‌. اين‌ نظريه‌ عقيده‌ كساني‌ را كه‌ دجّال‌ را به‌ مجموعه‌ كامل‌ كساني‌ كه‌ با عيسي‌ مسيح‌ مخالفند يا به‌ مقام‌ پاپي‌ ( Papacy ) تفسير مي‌كنند مردود مي‌شمارد. بدعت‌ گذاران‌ والدنسي‌ ( Waldensian ) و البيجنسي‌ ( Albigensian )، ونير وايكليف‌ ( Wyclif ) و هوس‌ ( Hus ) پاپ‌ را دجّال‌ ناميده‌اند؛ امّا آنها اين‌ اصطلاح‌ را صرفاً به‌ طور استعاره‌ به‌ كار برده‌اند. تنهاپس‌ از دوره‌ نهضت‌ اصلاح‌ طلبي‌ ( Reformism ) بود كه‌ اين‌ نام‌ به‌ مفهوم‌ واقعي‌ اش‌ در مورد پاپ‌ به‌ كار رفت‌. از آن‌ پس‌ اين‌ امر عملاً در آيين‌ لوتريان‌ داخل‌ شد و از سال‌ 1861 به‌ بعد، به‌ شدت‌ مورد حمايت‌ و دفاع‌ آنان‌ در مجله‌ الهيات‌ لوتري‌ ( (Zeitschrift fur lutherische Theologie  قرار گرفت‌. گفته‌ مي‌شودكه‌ اين‌ تغيير از كليساي‌ واقعي‌ به‌ قلمرو سلطنت‌ دجّال‌ بين‌ 19 فوريه‌ و 10 نوامبر 607 ميلادي‌ به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌؛ زماني‌ كه‌ پاپ‌ بونيفاس‌ سوم‌ ( Pope Boniface III ) از نيوتن‌ ( Newton ) امپراتور يونان‌ لقب‌ «رئيس‌ همه‌ كليساها» را براي‌ كليساي‌ روم‌ دريافت‌ كرد. در تاييد اين‌ تاريخ‌  به‌ مكاشفه‌ يوحنا( 13: 8) توسل‌ جسته‌اند و از آيه‌ 3 باب‌ يازدهم‌ تخمين‌ زده‌اند كه‌ پايان‌ جهان‌ احتمالاً سال‌ 1866 ميلادي‌ خواهد بود. كاردينال‌ بالارمين‌ ( Ballarmine ) در جلد سوم‌ كتاب‌ «پيرامون‌ رهبر روحاني‌ روم‌» ( De.Rom.Pont ) نادرستي‌ اين‌ نظريه‌ را هم‌ از ديدگاه‌ تفسيري‌ و هم‌ از ديدگاه‌ تاريخي‌ اثبات‌ كرد.
 بر خلاف‌ باور برخي‌ از نويسندگان‌ پيشين‌، مصداق‌ فردي‌ دجال‌، ديو ( demon ) نخواهد بود؛ شخصِ شيطان‌ تجسم‌ يافته‌ در قالب‌ انساني‌ دجّال‌ هم‌ نخواهد بود. اگر توجيه‌ مربوط‌ به‌ آيه‌ 17 از باب‌ 49 سفر پيدايش‌، همراه‌ با توجيه‌ حذف‌ دان‌ ( Dan ) از فهرست‌ قبايل‌، چنانكه‌ در كتاب‌ مكاشفه‌ (باب‌ 7) يافت‌ مي‌شود، صحت‌ داشته‌ باشد، وي‌ شخصي‌ انساني‌ و احتمالاً داراي‌ اصل‌ و نژاد يهودي‌ خواهد بود. بايد به‌ خاطر داشت‌ كه‌ سنت‌ خارج‌ از كتاب‌ مقدس‌ ( extra - (Scriptural  چيزي‌ بيش‌ از اطلاعات‌ كتاب‌ مقدس‌ در باره‌ دجّال‌ به‌ ما نمي‌دهد. در حالي‌ كه‌ اين‌ اطلاعات‌ براي‌ متقاعد ساختن‌ مؤمنان‌ به‌ تصديق‌ «انسان‌ شرير» در زمان‌ آمدن‌ وي‌ كافي‌ هستند، فقدان‌ هر گونه‌ وحي‌ قابل‌ اعتماد ديگري‌ بايد ما را در برابر افكارباطل‌ايروينگيست‌ها( Irvingistes ) مورمون‌ها ( Mormons ) و اشخاص‌ ديگري‌ كه‌ اخيراً مدعي‌ دريافت‌ وحي‌هاي‌ جديدي‌ شده‌اند، هشيار سازد.
 بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ توجه‌ خواننده‌ را به‌ دو رساله‌اي‌ كه‌ توسط‌ كاردينال‌ نيومن‌ فقيد ( Newman ) در باره‌ دجّال‌ نوشته‌ شد، جلب‌ كنيم‌. رسالة‌ اول‌ با عنوان‌ «انديشة‌، دجّال‌ نزد پدران‌ كليسا»   به‌ بررسي‌ زمان‌، دين‌، شهر و آزار و اذيت‌هاي‌ وي‌ مي‌پردازد. اين‌ رسالة‌ هشتاد و سومين‌ شمارة‌ ( Tracts for the Times ) را تشكيل‌ مي‌دهد. رسالة‌ دوم‌ به‌ «انديشة‌ دجّال‌ نزد پروتستان‌ها»   موسوم‌ است‌ .
 به‌ منظور درك‌ اهميت‌ رسالة‌هاي‌ كاردينال‌ در بارة‌ مسئله‌ دجال‌، بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ به‌ مرور زمان‌ چندين‌ نظريه‌ در باره‌ ماهيت‌ اين‌ دشمن‌ مسيحيت‌ ظاهر شد.
   كاپ‌ ( (Koppe ، نيچه‌ ( (Nitzch ، استور ( Storr ) و پلت‌ ( Pelt ) معتقد بودند كه‌ دجّال‌ يك‌ اصل‌ شرارت‌آميز است‌ نه‌ اين‌ كه‌ در قالب‌ يك‌ شخص‌ يا حكومت‌ تجسم‌ يابد. اين‌ نظريه‌ هم‌ با نظريه‌ پولس‌ رسول‌ متعارض‌ است‌ و هم‌ با نظريه‌ يوحناي‌ رسول‌. هر دوي‌ آنها اين‌ دشمن‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ انساني‌ واقعي‌ وصف‌ مي‌كنند.
   نظريه‌ دوم‌ اذعان‌ مي‌كند كه‌ دجال‌، شخص‌ است‌ اما معتقد است‌ كه‌ انساني‌ مربوط‌ به‌ گذشته‌ است‌. دجّال‌ به‌ اشكال‌ گوناگون‌ بر نرون‌ ( Nero )،ديوكلتين‌ ( Diocletian )، جوليان‌ ( Julian ) ، كاليگولا ( Caligula )، تيتوس‌ ( Titus ) شمعون‌ مجوسي‌ ( Simion Magus ) شمعون‌ پسر گيورا ( Giora  ) كاهن‌ اعظم‌، آنانياس‌  Ananias) ) ويتيلوس‌ ( Vitellius )، يهوديان‌  (jews)  فريسيان‌ ( Pharisees ) و متعصبان‌ يهودي‌ (jewish zeabts)  منطبق‌ شده‌ است‌. امّا اين‌ نظريه‌ از لحاظ‌ سنتي‌ وثاقت‌ كمي‌ دارد؛ علاوه‌ بر آن‌، به‌ نظر نمي‌رسد كه‌ با پيش‌ گويي‌هاي‌ پيامبرانه‌ مطابق‌ باشد و در مورد برخي‌ از طرفدارانش‌، نظريه‌ مذكور مبتني‌ بر اين‌ فرض‌ است‌ كه‌ نويسندگانِ مُلهَم‌ نمي‌توانند از محدوده‌ تجاربشان‌ فراتر روند.
   نظرية‌ سوم‌ تصديق‌ مي‌كند كه‌ دجّال‌ بايد به‌ صورت‌ انساني‌ واقعي‌ ظاهر شود، امّا اين‌ شخص‌ واقعي‌ را با نظام‌ پاپي‌ يكي‌ مي‌داند. لوتر ( Luther )، كالوين‌ ( Calvin )، زوينگلي‌ ( Zwingli )، ملانكتون‌ ( Melanchthon ) بوسر ( Bucer )، بزا( Beza )، كاليكستوس‌ ( Calixtus  )، بنگل‌ ( Bengel )، ميكائليس‌ ( Michaelis ) و تقريباً تمام‌ نويسندگان‌ پروتستان‌ اروپاي‌ برّي‌ از حاميان‌ اين‌ نظريه‌ به‌ شمار آمده‌اند؛ همين‌ مطلب‌ را مي‌توان‌ در مورد متلكمان‌ انگليسي‌: كرانمر ( Cranmer )، لاتيمر ( Latimer )، ريدلي‌ ( Ridley )، هوپر ( Hooper )، هاتچينسون‌ ( Hutchinson )، تينديل‌ ( Tyndale ) سانديس‌ ( Sandys )، فيلوپ‌ ( Philop )، جول‌ ( Jewell )، راجرز ( Rogers )، فولكه‌ ( Fulke )، برادفورد ( Bradford )، كينگ‌ جيمز ( King James ) و آندروس‌ ( Andrewes ) گفت‌. برامهال‌ Bramhall) ) اصلاحاتي‌ را به‌ اين‌ نظريه‌ وارد كرد و پس‌ از آن‌ استيلاي‌ اين‌ نظريه‌ در ميان‌ نويسندگان‌ انگليسي‌ رو به‌ زوال‌ نهاد. همچنين‌ نمي‌توان‌ فرض‌ كرد كه‌ نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌ به‌ همان‌ شكل‌ مورد تاييد پروتستان‌ها بوده‌ است‌. آرتيوس‌ ( Aretius )، فوكسه‌ ( Foxe ) ناپيرميد ( Napier Mede ) جوريو ( Jurieu )، كانينگهام‌ ( Cunninghame )، فابر ( Faber ) وود هاوس‌ ( Woodhouse ) و هابرشون‌ ( Habershon ) «پيامبر دروغين‌» يا دومين‌ «وحش‌» در كتاب‌ مكاشفه‌ را بر دجّال‌ و مقام‌ پاپي‌ منطبق‌ كرده‌اند، به‌ نظر مارلورات‌ ( Marlorat ) كينگ‌ جيمز داوبوز ( Daubuz )، و گالووي‌ ( Galloway ) اولين‌ «وحش‌» در مكاشفه‌ چنين‌ وضعيتي‌ دارد؛ از اين‌ رو هر دو «وحش‌» توسط‌ برايتمن‌ ( Brightman )، پاروس‌ ( Pareus )، ويترينگا ( Vitringa ) گيل‌ ( Gill ) بكمير Bachmair) ) فريزر ( Fraser ) كرولي‌ ( Croly  )، فايش‌ ( Fysh ) و اليوت‌ ( Elliott ) شناسايي‌ شده‌اند.
 پس‌ از مرور اجمالي‌ نظريات‌ پروتستان‌ها در بارة‌ دجّال‌، مي‌توانيم‌ برخي‌ از اظهارات‌ انتقادي‌ كاردينال‌ نيومن‌ را دربارة‌ مسئله‌ مورد بحث‌ تصديق‌ كنيم‌ .
   اگر ثابت‌ شود كه‌ بخشي‌ از روحانيت‌ كليسا ماهيتي‌ دجّالي‌ دارد، تمام‌ روحانيت‌، از جمله‌ شاخه‌ پروتستان‌، چنين‌ خواهد بود .
   نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌ به‌ تدريج‌ توسط‌ سه‌ گروه‌ تاريخي‌ يعني‌: البيجنسي‌ها ( Albigenses ) والدنسي‌ها ( Waldenses  ) و فراتسل‌ها ( Fraticelli ) بين‌ قرون‌ يازدهم‌ و شانزدهم‌ توسعه‌ يافت‌. آيا اينان‌ مفسراني‌ هستند كه‌ كليساي‌ مسيح‌ بايد تفسير واقعي‌ پيشگويي‌ها را از آنها دريافت‌ كند؟
   مدافعان‌ نظرية‌ دجّال‌ بودن‌ پاپ‌، خبط‌هاي‌ بزرگي‌ در استدلال‌هاي‌ خود مرتكب‌ شده‌اند؛ به‌ اعتقاد آنها برنارد مقدس‌ ( St.Bernard  )، «وحش‌» در مكاشفه‌ را بر پاپ‌ منطبق‌ نموده‌، در حالي‌ كه‌ برنارد مقدس‌ در عبارت‌ مورد نظر از ناپاپ‌ ( Antipope ) سخن‌ مي‌گويد؛ آنها به‌ آبوت‌ يواكيم‌ ( Abbot Joashim  ) به‌ عنوان‌ كسي‌ كه‌ معتقد است‌ دجّال‌ به‌ مقام‌ پاپي‌ ( Apostolic See  ) ترفيع‌ مي‌يابد توسل‌ مي‌جويند؛ در حالي‌ كه‌ آبوت‌ در واقع‌ معتقد است‌ كه‌ دجال‌، پاپ‌ را سرنگون‌ مي‌كند و مقام‌ وي‌ را غصب‌ مي‌كند؛ سرانجام‌ اينكه‌ آنها به‌ سخن‌ پاپ‌ گريگوري‌ ( Gregory ) كبير استشهاد مي‌جويند كه‌ گفته‌ است‌: چون‌ دجّال‌ به‌ مسيح‌ شباهت‌ دارد و پاپ‌ تمثال‌ مسيح‌ است‌ پس‌ اگر پاپ‌ جانشين‌ واقعي‌ مسيح‌ است‌، دجّال‌ بايد تاحدودي‌ به‌ پاپ‌ شباهت‌ داشته‌ باشد.


 
 پي‌ نوشت‌
 *  برگرفته‌ از: دائرة‌ المعارف‌ كاتوليك‌،ج‌ 1 ( .(The Catholic Encyclopedia, Volume 1
 1. تمام‌ جملات‌، عبارات‌ و كلمات‌ مربوط‌ به‌ كتاب‌ مقدس‌، حتي‌ الامكان‌، از ترجمه‌ فارسي‌ كتاب‌ مقدس‌ نقل‌ شده‌ است‌ (م‌).
 2. «و چون‌ شهادت‌ خود را به‌ اتمام‌ رسانند آن‌ وحش‌ كه‌ از هاويه‌ برمي‌ آيد با ايشان‌ جنگ‌ كرده‌، غلبه‌ خواهد يافت‌ و ايشان‌ را خواهد كشت‌» (مكاشفه‌ يوحناي‌ رسول‌، 11: 7). (م‌).
 3. رسالة‌ دو پولس‌ رسول‌ با تسالونيكيان‌، باب‌ 2: 6: «و الان‌ آنچه‌ را كه‌ مانع‌ است‌ مي‌دانيد تا او در زمان‌ خود ظاهر بشود» (م‌).
 4. The Patrristic Idea of Antichrist.
 5.The Protestan Idea of Antichrist.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 17:14  توسط پریناز  | 

آرماگدون،عوامفريبي و انتظار مهدي (ع)

 چند ماه‌ قبل‌ در ستوني‌ در صفحه‌ دو روزنامه‌ اطلاعات‌ به‌ اجمال‌ به‌ دستان‌ پشت‌ پرده‌ صهيونيسم‌ مسيحي‌ در اجراي‌ سناريوي‌ حمله‌ به‌ عراق‌ اشاره‌ كردم‌. همچون‌ اغلب‌ موارد جز شمار معدودي‌ از آگاهان‌ به‌ اين‌ مسأله‌ واكنش‌ نشان‌ ندادند و آسوده‌ از كنار آن‌ گذشتند. چند روز پيش‌ و پس‌ از پخش‌ مصاحبة‌ تلويزيوني‌ يكي‌ از مشهورترين‌ كشيشان‌ صهيونيست‌ از سوي‌ شبكه‌  CBS  آمريكا، برخي‌ روزنامه‌ها به‌ اظهارات‌ وي‌ واكنش‌ نشان‌ دادند و او را از هم‌پيمانان‌ سياسي‌ بوش‌ خواندند. اما اين‌ بار نيز كسي‌ از حقايق‌ پشت‌ پرده‌ اين‌ بازي‌ سخني‌ نگفت‌. از آنجا كه‌ اين‌ بنده‌ از جمله‌ كساني‌ بوده‌ام‌ كه‌ براي‌ نخستين‌ بار در ده‌ ساله‌ اخير از نقش‌ پنهان‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌ سخن‌ گفته‌ام‌ و دو واژه‌ «آرماگدون‌» و «پروتستانتيسم‌ صهيوني‌» نخستين‌ بار از طريق‌ مقالات‌ مختلف‌ اين‌ نويسنده‌ به‌ ادبيات‌ ژورناليستي‌ ايراني‌ راه‌ يافته‌ و مع‌الاسف‌ توسط‌ برخي‌ تندروان‌ موج‌ سوار بر انحراف‌ تفسير و تبليغ‌ شده‌ است‌، بر خود فرض‌ مي‌دانم‌ به‌ نكات‌ ناگفته‌اي‌ در اين‌ باره‌ اشاره‌ كنم‌.
  سخن‌ به‌ گزافه‌ نگفته‌ايم‌ اگر دول‌ غربي‌ را در پيگيري‌ مسأله‌ «آخرالزمان‌» از ما شيعيان‌ به‌ مراتب‌ فعال‌تر بدانيم‌. بازخواني‌ پرونده‌ «ميشل‌ نوستر آداموس‌» از سوي‌ اورسن‌ ولز در فيلم‌ «مردي‌ كه‌ آينده‌ را ديد»، تنها يكي‌ از حلقه‌هاي‌ مشهور اين‌ تلاش‌ است‌ كه‌ اخيراً برخي‌ جامعه‌شناسان‌ و كارشناسان‌ امور ارتباطي‌ كشورمان‌ هم‌ بر آن‌ تفطن‌ يافته‌اند. حال‌ آنكه‌ اين‌ زنجيره‌ حلقه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ دارد كه‌ برخي‌ به‌ پيش‌ از ساخت‌ اين‌ فيلم‌ ـ در دهه‌ هشتاد ـ و بعض‌ ديگر به‌ حوادث‌ قريب‌الوقوع‌ ماه‌هاي‌ آينده‌ مربوط‌ مي‌شود. طراحي‌ «جنگ‌ ستارگان‌» از سوي‌ دولت‌ ريگان‌ نيز از جمله‌ حلقات‌ مشهود اين‌ تئوري‌ است‌ كه‌ پس‌ از روي‌ كار آمدن‌ دولت‌ بوش‌ پسر، دوباره‌ در دستور كار مقامات‌ كاخ‌ سفيد قرار گرفته‌ است‌. در مقاله‌اي‌ كه‌ چهار سال‌ پيش‌ ترجمه‌ كردم‌ 1  و تا كنون‌ و بدون‌ اطلاع‌ اين‌ نويسنده‌ در چندين‌ و چند جا به‌ چاپ‌ مجدد رسيده‌ است‌، به‌ اين‌ موضوع‌ اشاره‌ شده‌ كه‌ مؤسسات‌ ديني‌ راستگرايان‌ مسيحي‌ از سال‌هاي‌ دهه‌ 80 ميلادي‌، مردم‌ كشورهاي‌ غربي‌ را به‌ ايمان‌ جمعي‌ به‌ وقوع‌ حادثه‌اي‌ بزرگ‌ در سرزمين‌ شام‌ توجه‌ داده‌اند. بنا به‌ پيش‌بيني‌ اين‌ گروه‌ از مفسران‌ كه‌ از جمله‌ مشاوران‌ عالي‌ كاخ‌ سفيد محسوب‌ مي‌شوند، در آينده‌ لشكري‌ از به‌ اصطلاح‌ دشمنان‌ مسيح‌ كه‌ بدنه‌ اصلي‌ آن‌ از ميليون‌ها نظامي‌ تشكيل‌ يافته‌، از عراق‌ حركت‌ مي‌كند و پس‌ از گذشتن‌ از رود خشك‌ فرات‌ به‌ سوي‌ قدس‌ رهسپار مي‌شود؛ اما نيروهاي‌ مؤمن‌ به‌ مسيح‌ راه‌ اين‌ لشكر را سد كرده‌، همگي‌ در دره‌اي‌ به‌ نام‌ آرماگدون‌ (يا همان‌ هرمجدّون‌) با همديگر برخورد خواهند كرد. به‌ پيشگويي‌ و بلكه‌ برنامه‌ريزي‌ نظامي‌ اين‌ دول‌ و به‌ منظور تسريع‌ در روند ظهور مسيح‌ يهودي‌، وقوع‌ نبردي‌ هسته‌اي‌ در اين‌ منطقه‌ اجتناب‌ناپذير است‌. جنگي‌ جهاني‌ كه‌ به‌ مرگ‌ ميليون‌ها نفر غير يهودي‌ و غير مسيحي‌ بينجامد. چيزي‌ شبيه‌ اعتقاد غلط‌ برخي‌ افراد در كشور خود ما كه‌ تسريع‌ ظهور حضرت‌ حجت‌(عج‌) را به‌ دامن‌ زدن‌ به‌ فساد و تباهي‌ منوط‌ مي‌دانند.
  جالب‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ اغلب‌ نظريات‌ تئوري‌پردازان‌ به‌ نام‌ آمريكايي‌ در جهت‌ توجيه‌ منطقي‌ اين‌ رويداد جهت‌ گرفته‌ كه‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ مي‌توان‌ به‌ نظريه‌ مشهور هانتينگتون‌ با عنوان‌ «برخورد تمدن‌ها» اشاره‌ كرد. نكته‌ مهم‌ و جالب‌ توجه‌ ديگر، حضور برخي‌ اسامي‌ در ميان‌ باورمندان‌ به‌ اين‌ تئوري‌ است‌ كه‌ از جمله‌ سياستگزاران‌ فعلي‌ ايالات‌ متحده‌ محسوب‌ مي‌شوند و البته‌ از حدود سه‌ دهه‌ پيش‌ به‌ اين‌ سو ـ يعني‌ از اوايل‌ دهه‌ 70 ميلادي‌ ـ در جهت‌ تحقق‌ اين‌ نقشه‌ تلاش‌ مي‌كرده‌اند. في‌المثل‌ دانلدرامفلد و بوش‌ پدر و پسر كه‌ هر دو از همفكران‌ دو كشيش‌ صهيونيست‌ هتاك‌ به‌ پيامبر اسلام‌(ص‌) يعني‌ جري‌ فال‌ ول‌ و پت‌ رابرتسون‌ هستند. انتخاب‌ بوش‌ پدر و پسر به‌ رياست‌ جمهوري‌ ايالات‌ متحده‌ به‌ پيشنهاد و حمايت‌ فال‌ ول‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ و فال‌ول‌ همان‌ كسي‌ است‌ كه‌ در طول‌ سي‌ سال‌ گذشته‌ رهبري‌ موج‌ نوي‌ صهيونيسم‌ مسيحي‌ را در ايالات‌ متحده‌ به‌ عهده‌ داشته‌ است‌. دو شبكه‌ تلويزيوني‌ پت‌ رابرتسون‌ و جري‌ فال‌ول‌ به‌ طور متوسط‌ قريب‌ به‌ بيست‌ ميليون‌ خانوار را تحت‌ پوشش‌ دارند و اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ اغلب‌ ناظران‌، شمار معتقدان‌ به‌ وقوع‌ جنگ‌ هسته‌اي‌ آرماگدون‌ را تا هفتاد ميليون‌ نفر تخمين‌ مي‌زنند.
  عمده‌ دليل‌ باورمندان‌ به‌ الهيات‌ آرماگدون‌، وجود آياتي‌ در كتاب‌ مكاشفات‌ يوحناست‌ كه‌ به‌ تلويح‌ از وقوع‌ جنگي‌ در دره‌ مجدو و با حضور سپاهياني‌ از ملل‌ مختلف‌ سخن‌ مي‌گويند. از آنجا كه‌ از جمله‌ اين‌ حاضران‌ سپاهياني‌ از بابل‌ ـ عراق‌ كنوني‌ ـ و همچنين‌ شمال‌ آفريقا هستند و هم‌ از آنجا كه‌ در كتب‌ «عهد عتيق‌» و «جديد» سخني‌ از نژاد زرد گفته‌ شده‌، امروزه‌ براي‌ تطبيق‌ اين‌ عناوين‌ بر دول‌ يا ملت‌هاي‌ كشورهايي‌ چون‌ عراق‌ و ايران‌ و ليبي‌ و سودان‌ و از سوي‌ ديگر چين‌ و كره‌ شمالي‌ تلاش‌ معتنابهي‌ صورت‌ مي‌گيرد. چنانكه‌ حتي‌ نظريه‌پردازاني‌ رسمي‌ چون‌ هانتينگتون‌ عمده‌ دليل‌ لزوم‌ اتحاد ملل‌ غربي‌ را، نزديكي‌ قريب‌الوقوع‌ تمدن‌هاي‌ كنفوسيوسي‌ و اسلامي‌ مي‌دانند. دوست‌ عزيز ما جناب‌ سيد امير حسين‌ اصغري‌ در مقاله‌اي‌ جداگانه‌ به‌ تطبيق‌ اين‌ تئوري‌ها اقدام‌ كرده‌اند و تلاقي‌ خطوط‌ اصلي‌ نظريات‌ تافلر، فوكوياما و هانتينگتون‌ را با تبليغات‌ كشيشان‌ صهيونيست‌ آمريكايي‌ نشان‌ داده‌اند.
  نكته‌ مغفول‌ عنه‌ همه‌ اين‌ جهت‌گيري‌ها، انطباق‌ كامل‌ پيشگويي‌هاي‌ دو كتاب‌ يوحنا (سنت‌ جان‌) يعني‌ مكاشفات‌ و انجيل‌، بر وجود مقدس‌ امام‌ عصر(عج‌) است‌ كه‌ در ادامه‌ مطلب‌ به‌ اجمال‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهيم‌ كرد، اما پيش‌ از ورود به‌ آن‌ بحث‌ تحليلي‌ اشاره‌ به‌ سابقه‌اي‌ تاريخي‌ ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسد.
  قوم‌ يهود از ديرباز در آرزوي‌ تحقق‌ حكومت‌ جهاني‌ خود تلاش‌ مي‌كرده‌اند. از جمله‌ تمهيدات‌ اين‌ قوم‌ در جهت‌ تسريع‌ حاكميت‌ جهاني‌ يادشده‌، تشكيل‌ انجمن‌هاي‌ سري‌ و فرقه‌هاي‌ مذهبي‌ خاص‌ بوده‌ است‌. فراماسونري‌ و فرقه‌هايي‌ چون‌ بابيه‌ و بهائيه‌ (كه‌ اين‌ دومي‌ هم‌ اينك‌ نيز در اسرائيل‌ پايگاه‌ دارد) از جمله‌ اين‌ انجمن‌ها و فرقه‌ها هستند. مع‌الاسف‌ انديشوران‌ ديگري‌ از ساير اقوام‌ ـ به‌ خصوص‌ دين‌ مسيح‌ ـ هر از گاهي‌ به‌ شعارهاي‌ اين‌ گروه‌ از تندروان‌ يهودي‌ فريفته‌ شده‌ و با ورود برخي‌ آموزه‌هاي‌ يهودي‌ به‌ دين‌ خود به‌ اين‌ روند سرعت‌ بخشيده‌اند. نمونه‌ اين‌ التقاط‌ را در قرن‌ نخست‌ ميلادي‌ و پس‌ از عروج‌ عيسي‌(ع‌) شاهديم‌ كه‌ «پولس‌ رسول‌» عامل‌ اصلي‌ آن‌ به‌ شمار مي‌آيد. در مقاله‌اي‌ ديگر درباره‌ نقش‌ پولس‌، در تبعيد و انزواي‌ نخستين‌ وارث‌ عيسي‌(ع‌) يعني‌ پترس‌ (سن‌پيتر) يا همان‌ شمعون‌ ـ جد گرامي‌ حضرت‌ نرجس‌(ع‌) ـ سخن‌ گفته‌ و به‌ تفصيل‌ درباره‌ تطابق‌ حادث‌ سقيفه‌ با آنچه‌ در كليساي‌ سن‌پيتر گذشت‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ پرداخته‌ام‌. اين‌ نفوذ همه‌ جانبه‌ عناصر تلمودي‌ در كيش مسيحي‌ به‌ نحوي‌ است‌ كه‌ پس‌ از ظهور نبي‌ مكرم‌ اسلام‌(ص‌) و علي‌رغم‌ ذكر نام‌ شريفش‌ در كتب‌ عهد عتيق‌ و جديد، يهوديان‌ و مسيحيان‌ بسياري‌ از پذيرش‌ آن‌ حضرت‌ سر مي‌پيچند و عربي‌ بودن‌ و نه‌ عبري‌ بودن‌ آن‌ نبي‌مكرم‌ را عمده‌ دليل‌ اين‌ سرپيچي‌ معرفي‌ مي‌كنند. همين‌ حادثه‌ در آينده‌ نيز به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌. به‌ عبارتي‌ ورود عناصر يهودي‌ در كيش‌ مسيحي‌ به‌ حدي‌ است‌ كه‌ از موعود منتظر اديان‌ چهره‌اي‌ مشوه‌ ارائه‌ داده‌ و مردمان‌ را به‌ انتظار پادشاهي‌ اسرائيلي‌ كشانده‌ است‌. بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ در آستانه‌ سال‌ دو هزار و با طرح‌ مسأله‌  Y2k  و پيشگويي‌هاي‌ نوستراداموس‌، تب‌ مهاجرت‌ به‌ سرزمين‌ قدس‌ شدت‌ گرفت‌ و عده‌ معتنابهي‌ از فرقه‌هاي‌ اهل‌ كلرادو و اوكلاهما به‌ اين‌ سرزمين‌ مقدس‌ سفر كردند. در چند سال‌ گذشته‌ و تحت‌ تأثير تبليغات‌ صهيونيستي‌، شمار بسياري‌ از فيلم‌سازان‌ غربي‌ به‌ همين‌ واقعه‌ پرداخته‌اند و سري‌ فيلم‌هاي‌ جنگ‌هاي‌ ستاره‌اي‌ جورج‌ لوكاس‌، يا آثاري‌ از قبيل‌ روز استقلال‌، آرماگدون‌، ترميناتور و به‌ ويژه‌ فيلم‌ سينمايي‌ ماتريكس‌ به‌ تبليغ‌ مجدد همين‌ عناوين‌ و در پوششي‌ از داستان‌هاي‌ علمي‌ ـ تخيلي‌ پرداخته‌اند. في‌المثل‌ از سرزمين‌ موعود فيلم‌ ماتريكس‌ ياد مي‌كنيم‌ كه‌ همان‌  ûzion‎  يا «صهيون‌» است‌! اين‌ روند كه‌ با ساخت‌ فيلم‌هاي‌ عظيمي‌ چون‌ «ده‌ فرمان‌» و «بن‌هور» در آستانه‌ تشكيل‌ دولت‌ صهيونيستي‌ آغاز شده‌، در دو سال‌ گذشته‌ شتابي‌ روزافزون‌ گرفته‌ و همه‌ آنچه‌ در جهان‌ واقع‌  و پس‌ از حادثه‌ يازدهم‌ سپتامبر اتفاق‌ افتاده‌، ترجمان‌ عملي‌ همان‌ سناريوست‌.
  اين‌ البته‌ امر تازه‌اي‌ نيست‌. دويست‌ و اندي‌ سال‌ قبل‌ نيز چنين‌ حركتي‌ توسط‌ كشيشي‌ مسيحي‌ به‌ نام‌ ويليام‌ ميلر انجام‌ گرفت‌ كه‌ متعاقب‌ آن‌ گروه‌ كثيري‌ از مسيحيان‌ «ادونتيست‌» به‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ عيسي‌(ع‌) در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1844 ميلادي‌ باور يافتند. اين‌ تاريخ‌ به‌ علت‌ عدم‌ وقوع‌ پيش‌بيني‌ ميلر به‌ نام‌ «حسرت‌ بزرگ‌»  (The great disappointment)  خوانده‌ مي‌شود. نمونة‌ ديگر، تلاش‌ چند ده‌ ساله‌ فردي‌ به‌ نام‌ «شبتابن‌ صبي‌»، خاخام‌ صهيونيست‌ خوش‌ سيمايي‌ است‌ كه‌ سال‌ 1648 را سال‌ ظهور مسيح‌ يهودي‌ مي‌دانست‌. شبتاي‌ اعلام‌ كرده‌ بود كه‌ روح‌ الهي‌ در او حلول‌ كرده‌ و او را نجات‌بخش‌ اسرائيل‌ و بنيانگذار دولت‌ يهود خوانده‌ است‌. جالب‌ آنكه‌ شبتاي‌ پس‌ از سفرهاي‌ گوناگون‌ به‌ كشورهاي‌ مختلف‌، عاقبت‌ به‌ عثماني‌ مي‌رود و با اختيار نامي‌ اسلامي‌ خود را «محمدباب‌» مي‌خواند! اين‌ «باب‌»، البته‌ با سيد باب‌ معروف‌ كه‌ فردي‌ ايراني‌ بوده‌ متفاوت‌ است‌. سفر او به‌ ازمير با اعتقاد روزافزون‌ مسيحيان‌ به‌ ظهور قريب‌الوقوع‌ موعود منتظر همراه‌ مي‌شود و شبتاي‌ با سوء استفاده‌ از اين‌ جو، خود را مسيح‌ يهوديان‌ و عيسويان‌ هر دو مي‌خواند. بنا به‌ اعتقاد پيروان‌ شتباي‌، او كسي‌ بود كه‌ در سال‌ 1666 عاقبت‌ به‌ ارض‌ موعود خواهد رفت‌ و دولت‌ يهود را در آنجا پايه‌گذاري‌ خواهد كرد. اين‌ دوران‌ همچنين‌ با ظهور خاخام‌ ديگري‌ به‌ نام‌ «نجمه‌ كوهين‌» مصادف‌ است‌ كه‌ او نيز خود را مسيح‌ يهود خوانده‌ و پيروان‌ خود را به‌ تشكيل‌ دولت‌ اسرائيل‌ به‌ عنوان‌ مركزي‌ براي‌ حكومت‌ جهاني‌ يهود دعوت‌ مي‌كرد.
  به‌ نظر مي‌رسد اين‌ حوادث‌ تاريخي‌ در دو دهه‌ اخير به‌ نحوي‌ به‌ جامعه‌ غربي‌ بازگشته‌ و متأسفانه‌ گروهي‌ از هموطنان‌ مسلمان‌ ما را هم‌ زيركانه‌ فريب‌ داده‌ است‌. اين‌ نويسنده‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از محققان‌ مسأله‌ مهدويت‌، از موج‌ سواري‌ جماعتي‌ كه‌ به‌ گمان‌ انتظار وجود مقدس‌ امام‌ عصر، روحي‌ فداه‌، به‌ آسياب‌ دشمن‌ آب‌ همكاري‌ مي‌ريزند، به‌ شدت‌ اظهار برائت‌ كرده‌ و همه‌ كارشناسان‌ فن‌ را به‌ لزوم‌ بحث‌ از آسيب‌شناسي‌ قضيه‌ مهدويت‌ و پالايش‌ اين‌ مبحث‌ از عناصر تلمودي‌ هشدار مي‌دهم‌. استقبال‌ از جنگ‌ در شرايطي‌ كه‌ دشمن‌ صهيونيستي‌ خود را تا بن‌ دندان‌ مسلح‌ كرده‌ و بر انديشه‌ خام‌ گروهي‌ متعصب‌ سوار گشته‌، نه‌ نشان‌ شجاعت‌، بلكه‌ بهانه‌ دادن‌ به‌ دست‌ گروهي‌ است‌ كه‌ قائمه‌ مسيحيان‌ جهان‌ را در جهت‌ وقوع‌ يك‌ جنگ‌ صليبي‌ نوآيين‌، ساماندهي‌ كرده‌اند. در اين‌ بحران‌ صحبت‌ از «صلح‌ جهاني‌» و معرفي‌ چهره‌ حقيقي‌ و معصوم‌ امام‌ عصر به‌ عنوان‌ موعود «مشترك‌» اديان‌، وظيفه‌اي‌ است‌ بس‌ سترگ‌ كه‌ مع‌الاسف‌ به‌ شدت‌ به‌ آن‌ بي‌اعتنايي‌ مي‌شود. جامعه‌ جهاني‌ در حال‌ حاضر نيازمند دركي‌ متقابل‌ درباره‌ مسأله‌ موعود و فهم‌ وحدت‌ اين‌ موجود منتظر است‌. اين‌ بنده‌ در بسياري‌ از مقالات‌ خود به‌ انطباق‌ موعود منتظر مسيحيان‌ بر امام‌ عصر ما(عج‌)، تأكيد كرده‌ و به‌ همدلي‌ همه‌ اديان‌ در اين‌ باره‌ فرا خوانده‌ام‌.
  در اين‌ مقام‌ نيز همگان‌ را به‌ مفاهمه‌ در اين‌ باره‌ فرا مي‌خواند و گويندگان‌ مذهبي‌ و نويسندگان‌ كتب‌ و مقالات‌ عامه‌ پسند را از پرداختن‌ به‌ موضوعات‌ اختلافي‌ و يا افتادن‌ در دام‌ فعاليت‌هاي‌ تبليغي‌ رسانه‌هاي‌ غربي‌ پرهيز مي‌دهم‌. هدف‌ فعلي‌ دشمن‌ ايجاد اختلاف‌ در ميان‌ پيروان‌ اديان‌ از طريق‌ برخوردهاي‌ ديني‌ و معرفي‌ حجج‌ ساختگي‌ براي‌ منتظران‌ مسيح‌ و مقتداي‌ او مهدي‌ است‌. امروزه‌ كم‌ نيستند سايت‌هاي‌ رايانه‌اي‌ و رسانه‌هاي‌ ديداري‌ و شنيداري‌ متعددي‌ كه‌ افراد شناخته‌ شده‌ يا كم‌ و بيش‌ ناشناخته‌اي‌ را به‌ عنوان‌ امام‌ عصر معرفي‌ مي‌كنند. چنانكه‌ از سوي‌ ديگر تلاش‌ بر تخريب‌ چهره‌ اين‌ افراد و ستاندن‌ محبوبيت‌ آنهاست‌. در اين‌ حالت‌ توجه‌ ساده‌انديشان‌ به‌ گروهي‌ خاص‌ از افراد به‌ عنوان‌ مصاديق‌ خاص‌ جلب‌ و پس‌ از شكست‌ محتمل‌ يا تخريب‌ وجهة‌ او، كليت‌ انديشه‌ انتظار زير سؤال‌ مي‌رود. چيزي‌ كه‌  در شب‌ ژانويه‌ سال‌ دو هزار ميلادي‌ و در بسياري‌ كشورهاي‌ جهان‌ با آن‌ مواجه‌ بوديم‌.
  صهيونيسم‌ يهودي‌ و مسيحي‌ از يك‌ سو با معرفي‌ چند سال‌ آينده‌ به‌ عنوان‌ دوران‌ ظهور، سيستم‌ سياسي‌ حاكم‌ بر ايالات‌ متحده‌ را به‌ عنوان‌ يگانه‌ منجي‌ بشريت‌ تبليغ‌ مي‌كند و از سوي‌ ديگر با تراشيدن‌ موعودهاي‌ دروغين‌، اذهان‌ خام‌ ساده‌انديشان‌ را به‌ سوي‌ دست‌نشاندگان‌ مزدور خود متوجه‌ مي‌سازد. تقابل‌ بن‌لادن‌ با ايالات‌ متحده‌ بي‌ترديد يك‌ بازي‌ سياسي‌ است‌ كه‌ نمونه‌ نازل‌ آن‌ را در پيروزي‌ موقت‌ اعراب‌ در صحراي‌ سينا شاهد بوديم‌. پيروزي‌ ظاهري‌ و موقتي‌ كه‌ نتيجه‌ باطني‌ آن‌ حاكميت‌ چند ساله‌ انور سادات‌ رئيس‌ جمهور معدوم‌ مصر و امضاي‌ قرارداد صلح‌ كمپ‌ديويد بود. قرارداد صلحي‌ كه‌ پيروزي‌ صوري‌ اعراب‌ در جنگ‌ با اسرائيل‌ مقدمة‌الجيش‌ آن‌ و عامل‌ خواب‌ خرگوشي‌ مسلمانان‌ محسوب‌ مي‌شد. همين‌ بازي‌ در اثناي‌ جنگ‌ كويت‌ تكرار شد و ساده‌انديشي‌ تحليل‌گران‌ ناآگاه‌ كه‌ صدام‌ و بوش‌ پدر را در برابر هم‌ مي‌ديدند، به‌ استقرار نيروهاي‌ نظامي‌ غرب‌ در كل‌ منطقه‌ خليج‌ و تركيه‌ انجاميد. اگر انورسادات‌ فراماسونري‌ بود كه‌ در قالب‌ قهرمان‌ نبرد با اسرائيل‌ جلوه‌ كرد، صدام‌ نيز مزدوري‌ است‌ كه‌ از آبشخور سيستم‌ سياسي‌ غرب‌ تغذيه‌ مي‌شود.
  در شرايط‌ خطير حاضر كه‌ ساخت‌ بناي‌ سليمان‌ (هيكل‌) سرعتي‌ روزافزون‌ به‌ خود گرفته‌ و اسرائيليان‌ كاشف‌ گوساله‌ زردي‌ كه‌ چند سال‌ پيش‌ در اورشليم‌ (بيت‌المقدس‌) پيدا شد، در جهت‌ تحقق‌ آن‌ تلاش‌ مي‌كنند، همنوايي‌ با مناديان‌ علائم‌ ظهور صهيوني‌، همراهي‌ با نظريه‌پردازان‌ سياسي‌ غربي‌ است‌. اين‌ همه‌ از ساده‌انديشي‌ دينداران‌ عوام‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ معرفت‌ امام‌ زمان‌ را با دامن‌ زدن‌ به‌ احساسات‌ عمومي‌ برابر مي‌گيرند. در متون‌ ديني‌ ما اگر چه‌ بر علايم‌ ظهور تأكيد شده‌؛ اما در عين‌ حال‌ توقيت‌ زمان‌ ظهور كفر و قائل‌ به‌ آن‌ كذاب‌ دانسته‌ شده‌ است‌ و شايد به‌ همين‌ علت‌ بر لزوم‌ كتمان‌ ديدار يار غايب‌ از سوي‌ مشافهان‌ و تكذيب‌ مدعيان‌ از سوي‌ مستمعان‌ تا به‌ اين‌ اندازه‌ تأكيد كرده‌اند. اشتباه‌ تاريخي‌ شيعيان‌ تندرو در زمان‌ امام‌ صادق‌(ع‌) باعث‌ شد تا در يك‌ فريب‌ عمومي‌، حكومت‌ عباسي‌ بر جان‌ ومال‌ و ناموس‌ مسلمانان‌ حاكم‌ شود و علي‌رغم‌ منع‌ مؤكد امام‌ صادق‌(ع‌) از همراهي‌ با مناديان‌ سياه‌ جامه‌ عباسي‌، علوياني‌ از زمره‌ سادات‌ حسني‌ آتش‌ بيار اين‌ معركه‌ شوند. امام‌ كه‌ از فرقه‌ پروري‌ دشمنان‌ آل‌ محمد(ص‌) خبر داشتند، ضمن‌ رد دعوت‌ ابومسلم‌ خراساني‌ اين‌ دسته‌ از سادات‌ ساده‌ انديش‌ را از همكاري‌ با عباسيان‌ بازداشتند؛ اما دريغ‌ و درد كه‌ به‌ اين‌ هشدار توجهي‌ نشد و بلكه‌ خود شيعيان‌ ـ تحت‌ تأثير انديشه‌ انتظار و شبهه‌ مصداقي‌ ـ به‌ فرق‌ مختلف‌ تقسيم‌ شدند. آيا جز اين‌ است‌ كه‌ محمد حنيفه‌
 همان‌ امام‌ منتظر دانسته‌ شد و يا فرقه اسماعيليه‌ در عوض‌ قبول‌ امامت‌ امام‌ هفتم‌ (امام‌ كاظم‌(ع‌)) برادر متوفاي‌ آن‌ حضرت‌ را به‌ عنوان‌ مهدي‌ منتظر به‌ امامت‌ برگزيدند؟ شرايط‌ كنوني‌ شيعيان‌ به‌ ويژه‌ در عراق‌ به‌ دوران‌ حساس‌ انتقال‌ دولت‌ اموي‌ به‌ عباسي‌ بسيار شبيه‌ است‌ و دريغ‌ است‌ كه‌ آگاهان‌ به‌ همان‌ راهي‌ بروند كه‌ ساده‌انديشان‌ عهد عباسي‌ با قبول‌ شعار «الرضا من‌ آل‌ محمد(ع‌)» به‌ آن‌ سو كشيده‌ شدند.
  ماه‌هاي‌ آينده‌ آبستن‌ حوادثي‌ است‌ كه‌ عبور از آنها جز به‌ درايت‌ شيعيان‌ منتظر از يك‌ سو و قائمه‌ مسيحيان‌ با ايمان‌ از سوي‌ ديگر ممكن‌ نيست‌. مهدي‌ و مسيح‌ به‌ همه‌ آزادانديشان‌ جهان‌ تعلق‌ دارند و ايجاد هرگونه‌ تقابل‌ صوري‌ در پيروان‌ آنها همان‌ خواسته‌اي‌ است‌ كه‌ طراحان‌ تز حكومت‌ جهاني‌ صهيون‌ دنبال‌ مي‌كنند.


پي‌نوشت‌ها :
 *  برگرفته‌ازروزنامه‌اطلاعات‌،4آبانماه‌1381.
 1 .  ر.ك‌: مجله‌ موعود، سال‌ دوم‌ ش‌12، بهمن‌ و اسفند 1377.

به نقل از mouood.org

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 22:2  توسط پریناز  | 

رويكرد غرب و مسيحيت‏به معنويت و مهدويت

اخيرا مقاله‏اى به دست ما رسيده است كه در بر دارنده نكات جالب توجهى در خصوص عنوان اين سلسله مقالات يعنى «رويكرد غرب و مسيحيت‏به معنويت و مهدويت‏» است; اين مقاله مصاحبه‏اى است كه با دكتر «مايكل برادين‏» در مورد انگيزه اسلام آوردن و ديدگاهش پيرامون اسلام و مسلمانان آمريكا صورت گرفته كه چكيده اين مصاحبه در زير از نظر خوانندگان محترم مى‏گذرد.

دكتر «مايكل برادين‏»، استاد دانشگاه «آريزونا» در آمريكاست كه در سال 1991 (1371) اسلام آورد و نام «محمد اسعد» را برگزيد و هم اكنون مسؤول مركز اسلامى «توسان‏» آمريكاست.

وى در جواب به اين پرسش كه چرا مسلمان شديد مى‏گويد: «اول پيش از هر چيز، لطف و عنايت‏خداوند بزرگ بود كه مرا به اسلام خواند، هيچ كار با ارزشى انجام نداده و هيچ ويژگى مهمى نداشتم كه در خور چنين تحولى شوم تنها و تنها فضل خدا بود. دوم اينكه اسلام آوردم براى اينكه تنها راه حل مسائل امروز آمريكا و جهان است، آنچه در قرن بيست و يكم و پس از آن براى باقى ماندن به آن نيازمنديم، اسلام است. بدون اسلام آينده‏اى تيره و تار خواهيم داشت. سوم اينكه، مسلمان شدم چون اسلام دينى خودزا و منطق پرور است و راه حلهاى عملى همه مشكلهاى شخصى، ملى و جهانى امروز نيز در اسلام نهفته است.» (1)

وى در ادامه سخنان خود مى‏گويد: «روانشناسى، اقتصاد، سياست، معاملات، اخلاق و ديگر تعاليم اسلامى، آفرينش بى مانند آفريدگارى كه همه ما را آفريده نمايان مى‏سازد. براى مسلمان شدن چه دلايلى بهتر از اينها مى‏خواهيد؟» (2) وى در جاى ديگر از سخنان خود مى‏گويد: «آمريكا مى‏تواند با كمك اسلام هم خود و هم جهان را نجات دهد. من مسلمان شدم براى اينكه خدا چنين دين خوبى را به ما ارزانى كرد و الگويى به نام محمد، صلى‏الله‏عليه‏وآله، را براى ما فرستاد و مسلمان شدم براى اينكه اسلام، نسخه نجات جهان و كشورم را در خود دارد.

وى در پاسخ به اين سؤال كه: «انديشمندان غربى معتقدند تمدن غرب به سوى بن بست گام برمى‏دارد و بشريت را به طرف تمدن انسان بحران زده مى‏برد. زيرا، دگرگونيهاى معاصر اوضاع بحرانى را وخيم‏تر كرده است; نظر شما چيست؟» (3) مى‏گويد: «به عقيده من تمدن غربى به بن بست مى‏رسد و جاى آن را تمدن اسلامى خواهد گرفت اسلامى كه خدا خواسته است نيروى برجسته جهان در قرن بيست و يكم باشد. شمار اندكى از مردم، چنين تغييرى را در جهان دريافته‏اند. ما به عنوان مسلمان توفيق يافته‏ايم كه اين را بفهميم زيرا از قرآن آموخته‏ايم كه هستى به سوى يك هدف آسمانى همواره در حركت است كه در پى هدفى خدايى رخ مى‏دهد.» (4) وى سخنان خود را چنين دنبال مى‏كند: «بسيارى از انديشمندان غربى دريافته‏اند كه تمدنشان به آخر خط رسيده است و از اين مساله بيمناك شده‏اند. برخى پيش بينى مى‏كنند كه اسلام به عنوان تمدن نيرومند جاى تمدن كنونى را مى‏گيرد، بعضى نيز معتقدند كه تمدن اسلامى مى‏تواند همه تمدنها از جمله تمدن غربى را از نيستى برهاند. بد نيست در اينجا به «برژينسكى‏» مشاور امنيت ملى كارتر اشاره كنم.او شهرت خود را مديون پيش‏بينيهايش درباره دگرگونى تمدنهاست. وى ده سال پيش كتابى نوشته و در آن تاكيد كرده بود كه تمدن كمونيستى بزودى نابود خواهد شد. وى اكنون هشدار مى‏دهد كه همين سرنوشت‏براى آمريكا تكرار خواهد شد.». «برژينسكى‏» با صراحت و تاكيد مى‏گويد: «جامعه غوطه‏ور در شهوتها نمى‏تواند آداب اخلاقى جهان را پايه ريزى كند و هر تمدنى كه نتواند در اخلاق پيشگام و جلودار باشد، دچار فروپاشى خواهد شد.» (5)

اين موارد نكات برجسته‏اى بود از مصاحبه فوق الذكر كه در واقع گوياى روندى است كه از چندى پيش در جهان آغاز گرديده واز جنبه‏هاى متفاوت و مختلف در حال پيشرفت است كه در شماره‏هاى پيشين ماهنامه نيز به آنها اشاره رفت و در اين شماره نيز آن را از زاويه‏اى ديگر مطرح نموديم. باشد كه منعكس كننده گوشه‏اى از روند رويكرد غرب و سيحيت‏به معنويت و مهدويت‏باشد.


پى‏نوشتها:


1. اسلام تنها راه نجات آمريكا و جان، نويسنده: نامعلوم، مجله العالم 1/3/1196، ص‏1.


2. همان، ص 1.


3. همان، ص‏3.


4. همان، ص 4.


5. همان، ص

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 15:12  توسط پریناز  | 

یک زن ثروتمند آمریکایی همه دارایی اش را برای تخریب مسجدالاقصی و بنای معبد یهود وقف کرده است!

در زمانی که جنب و جوش یهودیان صهیونیست برای ساخت معبد دروغین بر روی ویرانه های مسجد الاقصی شدت گرفته است زنی ثروتمند از اعضای حزب جمهوری خواه آمریکا به صورت تبلیغاتی و عملی برای ساخت این معبد دست به کار شده است. وی می گوید که همه کارهایی که در این زمینه انجام گرفته است کافی نیست و باید در ساخت آن سرعت به خرج داد. وی برای تحقق این هدف که آن را امری واقعی و حتمی قلمداد می کند از ثروت، زمان و روابط سیاسی در داخل آمریکا و رژیم صهیونیستی کمک می گیرد.
این زن ثروتمند اورلی بنی ـ دیویس نام دارد و 42 ساله است. انتظار می رود طی این هفته برای بررسی بر روند برگزاری همایشی بزرگ که چهارشنبه آینده 25/1/2005 در " ساختمان های الامة" در قدس اشغالی برگزار می شود، به سرزمین های اشغالی سفر کند.

به گفته منابع خبری، این زن یهودی تمام هزینه این همایش را از حساب شخصی خود پرداخت کرده است تا آن هدفی را که نصب العین خویش قرار داده، محقق سازد. او برای موفقیت آمیز بودن این همایش از آپارتمان مجلل خود در کارولینای جنوبی با بیش از نمایندگان و رؤسای 20 سازمان و گروه یهودی فعال در زمینه ساخت معبد یهود تماس گرفت و از آنها برای شرکت در این همایش که به منظور بررسی روند اقدامات جهت ساخت معبد کذایی یهود برگزار می شود، دعوت کرده است.



این زن یهودی، از اعضای بلندپایه در حزب جمهوری خواه آمریکا و از حامیان آتشین لابی صهیونیستی در ایالات متحده و دوست سلوان شالوم وزیر امور خارجه رژیم صهیونیستی و لیمور لیونات وزیر آموزش و پرورش رژیم صهیونیستی (هر دو از اعضای حزب لیکود هستند) است.

تحمل انتظار را ندارد!
او زنی روشنفکر و ثروتمند است و گفته می شود که دیگر تاب تحمل بازدید از معبد سوم یهود را از کف داده است. این فکر هنگامی در او ایجاد شد که در زمینه حمایت از رژیم صهیونیستی و ملت "اسرائیل" و شهر قدس اشغالی فعالیت می کرد. با گذشت سال ها، بنی دیویس به این باور رسید که فعالیت و کار سیاسی برای قدس کافی نیست و باید زمینه سیطره و حاکمیت یهودیان بر این شهر از طریق یک پروژه مهم و برجسته تثبیت شود و به نظر او این کار جز با ساخت معبد سوم یهودیان موسوم به معبد سلیمان تحقق نمی یابد.

حاییم لوینسون روزنامه نگار صهیونیستی در گزارش خود در زمینه تلاش این زن آمریکایی برای ساخت هیکل موهوم می گوید: اورلی بنی در زمینه مسئله حرم بیت المقدس ـ کوه هیکل بر اساس ادعای دروغین آنها ـ جدی است. اورلی می گوید:"قدس اساس دولت یهود است. امکان ندارد که هرتزل کتابی را نوشته، اما در زمینه قدس نیندیشیده باشد. یهودیان 2000 سال در غربت بودند و بعد از کتاب هرتزل و پیمان بالفور به آن سرزمین بازگشتند".

هنگامی که از اورلی بنی دیویس درباره نحوه ساخت معبد موهوم و نظر وی درباره این موضوع سئوال شد، پاسخ داد:" باید واقعیت را بپذیریم. ممنوع است که گفته شود قدس سرزمین اشغالی است، در آنجا دیواری به نام دیوار غربی وجود ندارد بلکه دیوار غربی یکی از دیوارهای معبد است".وی اضافه کرد:" محور اصلی معبد و سپس قدس است و معبد اساس بازگشت به سرزمین "اسرائیل" و قدس پایتخت "اسرائیل" است.

اورلی بنی ـ دیویس به این حد از انگیزه سیاسی برای ساخت سومین معبد موهوم بسنده نمی کند بلکه برای اینکه با اندیشه خود دیگران را قانع سازد می گوید:" معبد پس از ساخت منبع درآمد مهمی برای "اسرائیل" خواهد بود و می توان آن را به عنوان یک مکان سیاحتی به جهان معرفی کرد، همان طوری که میلیون ها نفر سالانه از واتیکان در ایتالیا دیدن می کنند".

گفتنی است بنی ـ دیویس در سرزمین های اشغالی متولد شد سپس در 15 سالگی به ایتالیا رفت و در 25 سالگی در لس آنجلس اقامت گزید. وی در سال 90 به همراه همسرش به کارولینا رفت، سال 1998 به حزب جمهوریخواه آمریکا پیوست و در آن زمان با بسیاری از مسئولان آمریکایی نزدیک به جورج بوش رئیس جمهور کنونی آمریکا ملاقات کرد.

وی در همین راستا اخیراً سازمانی به نام سازمان" زنان برای معبد" را تأسیس کرده که سازمانی یهودی ویژه زنان است که به فعالیت های مستمری به منظور افزایش توجه و مشارکت زنان در زمینه ترویج اندیشه لزوم ساخت معبد سوم می پردازد.

به همین منظور این سازمان گردهمایی های خانگی، دروس هفتگی و همایش های عمومی را برای زنان تشکیل می دهد که تاکنون چهار همایش گسترده توسط این سازمان برگزار شده است که بیشترین فعالیت های آن در زمینه وجوب ساخت معبد سوم متمرکز بوده است.

این گروه از زنان برخی در قدس اشغالی و برخی در شهرک های صهیونیست نشین در کرانه باختری سکونت دارند. این سازمان همچنین اقدام به جمع آوری کمک ها به ویژه طلا از زنان می کند و مدعی شده است که این طلاها در ساخت مرکز نظارت بر بنای معبد یهود بکار گرفته می شود.

از سوی دیگر اخیراَ "صندوق آثار المبکی"، مؤسسه ای که از حمایت کابینه رژیم صهیونیستی برخوردار است، پایگاه جدید اینترنتی راه اندازی کرده است که از طریق دوربین هایی که در محوطه البراق ـ دیوار ندبه بنابر ادعای دروغین یهودیان ـ نصب شده است که به طور زنده و مستقیم نماز یهودیان را از چند زاویه پخش می کند. این پایگاه همچنین شرحی مفصل و اطلاعاتی دروغین درباره تاریخ قدس و مسجد الاقصی ارائه می دهد.

دست اندرکاران این پایگاه ـ در تلاشی گسترده به منظور آگاه سازی و تقویت ارتباط با اندیشه ساخت معبد سوم تلاش کرده اند جاذبه های بازدید از این سایت را بیشتر کنند. دست اندرکاران این شبکه اینترنتی برای دیدن این پایگاه و نماز در پشت دیوار براق و نیز به منظور برقراری ارتباط تعداد بیشتر از یهودیان با اندیشه ساخت معبد از همه کسانی که امکان حضور در کنار دیوار براق برای ادای نماز را ندارند دعوت می کنند که نماز و دعاهای خود را از طریق فاکس ارسال کنند و آنها این نامه ها و دعاها را بین سنگ های دیوار براق قرار می دهند.

مؤسسه الاقصی هشدار می دهد
مؤسسه بازسازی مقدسات اسلامی الاقصی نسبت به تمامی توطئه های آمریکایی ـ صهیونیستی در جهت آسیب رساندن به مسجد الاقصی هشدار داد. این مؤسسه با صدور بیانیه ای اعلام کرد:"ما در سایه این طرح ها و تحولات که آشکارا از آسیب به مسجد الاقصی و معبد سوم صحبت می کنند نسبت به این امر شدیداً هشدار می دهیم. از شواهد هم چنین بر می آید که این طرح ها از حمایت و پشتوانه سیاسی از سوی این مؤسسه صهیونیستی و احزاب آن برخوردار است. در عین حال ما این مؤسسه "اسرائیلی" را مسئول پیامدهای این طرح ها برای تجاوز آشکار به مسجد الاقصی و شهر قدس می دانیم.

مؤسسه الاقصی همچنین از دولت ها و ملت های جهان اسلام خواست که نسبت به این طرح ها هشیارانه رفتار کنند و آن را جدی بگیرند. مؤسسه الاقصی اعلام کرد:"ما در وضعیتی قرار گرفته ایم که خطرات نسبت به مسجدالاقصی افزایش یافته است از این رو از جهان عرب و اسلام، از مردم کشورهای اسلامی، دولتمردان، عالمان و مؤسسات آنها می خواهیم که به مسئولیت و وظیفه خود در زمینه حمایت از مسجدالاقصی عمل کنند و آنها را دعوت می کنیم به اینکه نسبت به خطرات واقعی و رو به رشد آن هشیار باشند و طرح های "اسرائیل" را جدی بگیرند. ما از آنها می خواهیم که به مسئولیت دینی، اعتقادی، تاریخی و ملی خود عمل کرده و در برابر خطر حال و آینده شهر قدس و مسجد الاقصی اولین قبله مسلمانان، دومین مسجد و سومین حرم مقدس بایستند.

مؤسسه الاقصی در همین راستا از هموطنان داخل فلسطین خواست که حضور خود در مسجد الاقصی را افزایش دهند و در روز عرفه در این مسجد اعتکاف کنند و روزه بگیرند.

این مؤسسه تصریح کرد:"ما آماده استقبال از نمازگزاران از تمامی شهرها و روستاهای داخل فلسطین که برای نماز و روزه و اعتکاف به مسجد الاقصی می آیند، هستیم. " این مؤسسه همچنین از فلسطینیان خواست که به ساکنان شهر قدس از نظر اقتصادی یاری برسانند و با خرید نیازمندی های عید، شیرینی جات ، هدایا و لباس از بازارهای شهر قدس به سکونت آنها در این شهر و مبارزه شان با فشارهایی که مؤسسه صهیونیستی برای کوچاندن آنها اعمال می کند، کمک کنند
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 16:48  توسط پریناز  | 

حكومت جهانى واحد 3

* وابستگى به منابع
از لحاظ وابستگى، فكر مى‏شود امريكا مستقل‏ترين كشور دنيا است؛ اما الآن امريكا روزانه 8 تا 9 ميليون بشكه نفت وارد مى‏كند.
اگر نفت به قيمت بشكه‏اى 30 دلار باشد، امريكا در سال بايد بيش از 100 ميليارد دلار براى نفت بپردازد تا سوخت وارد و استفاده كند و حتى اگر يك ميليون بشكه آن وارد نشود، بحران پديد مى‏آيد.
چطور اين كشور مى‏تواند مستقل باشد. با اين شرايط فعلى و با نظمى كه به ميل خودشان به دنيا داده‏اند، مى‏تواند مستقل باشد.
اما اگر يك دولت جدى مثل ايران پيدا شود و بخواهد كار كند و خليج فارس را براى امريكا نا امن سازد، براى امريكا بدترين روز خواهد بود. اگر روزانه 2 يا 3 ميليون بشكه نفت به امريكا نرود و ذخاير چند روزه آن‏ها مصرف شود، چه اتفاقى براى آن‏ها خواهد افتاد. اين بدترين نوع وابستگى است.

* وابستگى به بازارهاى دنيا
از جهت ديگر، محصولات و صنعت امريكا به‏گونه‏اى است كه اگر بازار دنيا برايش ناامن شود، صنايع آن خفه مى‏شوند؛ و ميليون‏ها بيكار به خيابان‏ها مى‏ريزند و بانك‏ها ورشكسته خواهند شد. وقتى بازار و منبع كشورى اين‏گونه وابسته باشد، اين يك جامعه ايده‏آلى مى‏تواند باشد؟! چنين جامعه‏اى بسيار متزلزل، بى اعتبار و سست است.
اين سستى يك روزى ظهور خواهد كرد؛ امروز در دنيا كسى نيست. اين‏كه شما مى‏بينيد - شايد مايه تعجب باشد و جوان‏هاى ما هم متوجه اين نيستند - امريكا اين‏قدر با ما بد و كج است و واقعاً مانند پدر كشتگى با انقلاب ايران رفتار مى‏كند، بدان جهت است كه مى‏بيند ايران يك كشور مستقلِ آزاد و روى پاى خود و استكبار ستيز و استثمار ستيز است و اتفاقاً در جايى هم واقع شده كه شمال و جنوب آن منافع حياتى امريكا است. لذا تلاش مى‏كند مبادا ايران رشد كند، محكم و صنعتى شود، توليد پيدا كند، زير بناهايش را بسازد، مستقل واقعى بشود، سازندگى داشته باشد، امريكا مى‏خواهد ايران يك كشورى باشد با شعار، سر و صدا و هياهو.
آن‏ها امسال(52) را هم سال بلوا در ايران پيش بينى كرده بودند كه اين خود جنگ روانى است. مى‏خواهند به جريان‏هاى موذى داخل كشور بگويند وقت شلوغ كردن فراهم شده است و اراذل و اوباش سياسى را تهييج و وارد ميدان كنند.
خيلى براى اين‏ها سنگين است كه جايى مثل ايران مخالف آنان بوده، على‏رغم ميل آن‏ها رشد كند؛ زيرا اين زاينده و مسرى است و مى‏تواند الگو باشد. براى اين‏كه بازار و منبع انرژى آن‏ها مخدوش شده، سلسله اعصاب سياست آن‏ها به هم مى‏ريزد. اگر يك كشورى مثل ايران در منطقه‏اى مثل خاور ميانه باشد براى اين‏ها قابل تحمل نيست. چرا امريكا اين همه با رسوايى خرج اسرائيل مى‏كند، بمب‏هاى اتمى كه اصل آن هم نبايد باشد و به اعتقاد خودشان تنها بايد در اختيار چند قدرتى باشد كه بر اعصابشان كنترل دارند، اجازه مى‏دهند اسرائيلى‏ها همه اسلحه‏هاى خطرناك را داشته باشند؟
اين چه رمزى است كه 3 يا 4 ميليون يهودى را از سراسر دنيا دست‏چين مى‏كنند و به اين‏جا مى‏آورند و اين همه بلا و بلوا در منطقه درست مى‏كنند.
من چند روز پيش (53)كه با بعضى از سران يهودى ملاقات داشتم، مى‏گفتند: «يهودى‏هاى منصف دنيا مى‏فهمند كلاه سرشان رفته، اين‏ها در كشورهاى مختلف بودند زندگى و تجارت مى‏كردند، معمولاً ثروتمند بودند و آرامش داشتند. آن‏ها يك كارى كردند و كشورى براى ما خلق كردند. آن‏ها مى‏گفتند وقتى كه جسد آن نوجوان فلسطينى را در بغل پدرش ديديم، فهميديم چندين ميليون خصم خونين توى دنيا براى ما به وجود مى‏آورند.» پس زندگى ديگر تلخ مى‏شود، چرا اين يهودى‏ها را دستگير كردند، بردند و حكومت درست كردند و اين همه هم سلاح دادند و اين همه هم امريكا حيثيت خرج مى‏كند.
اين چيز كمى نيست كه همه كشورها در سازمان ملل و در شوراى امنيت، همه اسرائيل را محكوم مى‏كنند، فقط امريكا مخالفت مى‏كند. همه مى‏گويند مگر مى‏شود اين كشتارى كه اسراييلى‏ها از مردم بى دفاع و بى سلاح فلسطين در خيابان‏ها دارند و هزاران مجروح در بيمارستان‏ها به خاطر ظلم‏هاى اسراييلى‏ها خوابيده‏اند، محكوم نكرد.
ما زبانمان هم نگويد قلبمان كه اين خبر را بفهمد محكوم مى‏كند. اما امريكا با رسوايى و گستاخى مى‏گويد ما محكوم نمى‏كنيم. تقصير فلسطينى‏ها است. حتماً بايد دليل مهمى داشته باشد. بايد يك چيزى باشد كه اين همه سرمايه گذارى كند، اين هزينه را به عهده بگيرد.
دليل اين همه حمايت اين است كه امريكا با وجود اسراييل در منطقه، در كنار كانال سوئز و مخازن نفت و انرژى دنيا و نقاط حساس مذهبى و انسان ساز و منطقه پيغمبرخيز كه هميشه منشأ هدايت دنيا بوده، احساس امنيت مى‏كند.
مى‏خواهند كسانى را اين جا بگذارند كه ژاندارم منافع آن‏ها و مواظب حركت مردم منطقه باشند.
تركيه يك كشورى است كه تسليم امريكا است. به همين خاطر، بر همه انحرافات حقوق بشرى‏اش صحه مى‏گذارند و چشم پوشى مى‏كنند. اين خيلى افتضاح است دولت تركيه اعلام مى‏كند هر كس ريش دارد يا روسرى داشته باشد او را به دانشگاه‏هايمان راه نمى‏دهيم. اين حرف چقدر امروز در دنيا زشت است و ننگ است براى يك ملت؛ حتى اگر اسلامى هم نگوييم، يك ملتى كه خودش را لائيك مى‏داند؛ ولى امريكا چشم مى‏پوشد.
تركيه براى امريكا مثل فرزند خوانده است؛ چون آن‏جا پايگاه نظامى و منافع دارند. چون آن‏جا بايد روسيه، ايران، عراق و خيلى جاهاى ديگر را كنترل كند.
وقتى كه ايران به خصوص از دستش رفت نظم و ارزش تركيه براى امريكا بسيار بالا رفت.
پارسال(54) در تركيه شانزده هزار دانشجوى دختر به خاطر اين حكم از دانشگاه محروم شدند، ولى در كشورى مثل چين و ايران اگر پنج نفر دانشجو را محروم كنند همه حلقوم‏هاى حقوق بشرى پاره مى‏شود و فرياد مى‏زنند و داد و بيداد مى‏كنند، اما اين‏جا خفه شده‏اند.
در تركيه يك حزبى (حزب رفاه) كه در مجلس، دولت و همه كشور اكثريت داشت، آن را رسماً و با زور منحل كردند. رهبر آن را محكوم به زندان كردند. امريكا چه حركتى و عكس‏العملى نشان داد؟ اگر بخواهند جلوى حركت تركيه را بگيرند، به راحتى مى‏گيرند. احتياجى به داد و بيداد هم ندارند فقط خصوصى به تركيه بگويند اين كار را نكن، نمى‏كند؛ چون تركيه به امريكا وابسته است. اما هر كار خلاف حقوق بشر مى‏كنند.
همه امكانات تركيه الآن در اختيار اسرائيلى‏ها است. اسرائيل چطور در تركيه اين‏گونه جولان مى‏دهد؟ كشورى كه قرن‏ها مركز خلافت اسلامى بوده و نزديك نود و نه درصد مردم مسلمانند. واقعاً بسيارى از مردم مسلمانند. اين‏طور نيست كه ما خيال كنيم لائيك‏ها همه جا را گرفته‏اند. دليل اين مطلب پيروزى حزب اسلامى رفاه و بعد هم حزب اسلامى فضيلت بود.
چطور اسراييل دوست نظامى، سياسى و اقتصادى تركيه مى‏شود و به آن‏ها فرمان مى‏دهد هواپيماى جمهورى اسلامى را كه كمك دارويى و تجهيزات براى مجروحان فلسطين مى‏برد از هوا پايين مى‏كشند و بازرسى مى‏كنند. اين چه افتضاح بزرگى است كه اتفاق مى‏افتد. امريكا احتياج دارد به اين‏جا و مى‏خواهد آن را نگه دارد. امثال اين افتضاحات خيلى فراوان است. علت آن هم نيازمند بودن امريكا است.
امريكا دروغ مى‏گويد مستقل است و وابسته نيست. يكى از وابستگى‏هاى امريكا وابسته بودن به انرژى است كه بدترين نوع وابستگى است. ذخيره‏هاى استراتژيك هم نتوانست مسأله را حل كند.
اين‏ها وقتى كه نفت ارزان بود، انبارهايشان را پر از نفت كردند بعد ديدند نگهدارى انبارها و نفتها بسيار پر هزينه‏تر از گران شدن نفت است. بعد قضيه را سست كردند. اين همه سرمايه مى‏گذارد روى اعضاى اوپك كه اين‏ها را مجبور بكند تصميم ديگرى عليه منافع آن‏ها نگيرند، به خاطر ضعف اين‏ها است.
فكر نكنيم كه امريكا وابسته نيست واقعاً وابسته است و نمونه‏هايش را هم ذكر كردم. نمونه ديگر اين‏كه، رقابت صنعتى براى اين‏ها كشنده است، لذا غربى‏ها روى بازار به جان هم مى‏افتند. يك چنين جايى نمى‏تواند فرهنگش حاكم بر دنيا باشد.
الان به شدت بين قطب‏هاى صنعتى رقابت است. يك حادثه كوچكى كه اتفاق مى‏افتد، وضعيت اين‏ها به هم مى‏ريزد.
در خبرها آمده بود كه بورس‏هاى امريكا پنج درصد سقوط كرده است. پنج درصد سقوط در بورس امريكا يعنى يك فاجعه. به خاطر همين مسائلى كه در دنيا اتفاق مى‏افتد، به خاطر اين تصميماتى كه بنا شد كشورهاى اسلامى در قطر بگيرند.
وزراى خارجه پيشنهاد كردند كه كشورهاى اسلامى بايد با اسرائيل قطع رابطه بكنند، حالا معلوم نيست اين تحقق پيدا كند. اگر اين كار را كردند، يك گام بزرگ و تحول عظيمى است. فشارى كه عربستان و ايران روى قطر آوردند و بالاخره پذيرفت كه قطع رابطه كند با اين‏كه چند روز مقاومت مى‏كرد. همين مسائل سبب مى‏شود بورس سقوط كند.
بورس امريكا كه سقوط مى‏كند، تسلسل دارد به جاهاى ديگر هم سرايت مى‏كند. اين‏ها به هم وابسته‏اند.
اين سيستم، با اين بى‏انصافى كه در برخورد با مردم دارد، سيستمى نيست كه بتواند حاكميت جهانى داشته باشد.

* نارضايتى مردم دنيا
فكر مى‏كنيد جهان سوم از امريكا راضى است؟ بيش از چهار، پنج ميليارد مردم دنيا از امريكا و سياست‏هاى بين‏المللى آن ناراضى‏اند. اين نظام چطور مى‏تواند حاكم بر همه دنيا باشد، در حالى كه اكثريت مردم دنيا آن را نمى‏پسندند و همه خودشان را طلبكار مى‏دانند، همه خودشان را مظلوم مى‏دانند، همه امريكا را استعمارگر مى‏دانند. فرض حكومت جهانى كه اين نيست.
حكومت جهانى حكومت بر دل‏ها است و پيشرفت‏هاى معنوى لازم دارد كه آن هم در امريكا و غرب اتفاق نيفتاده است.
به هر حال با همه نواقصى كه براى امريكا بر شمرديم، اين سيستمى است كه الان مى‏خواهد ارباب دنيا و محور تك قطبى دنيا باشد و حكومت واحد جهانى برقرار نمايد و افرادى مثل فوكويوما براى آن‏ها تز آخرالزمان مى‏نويسند.
البته اسلام هم با وضع موجودى كه دارد نمى‏تواند داعيه‏دار حكومت واحد جهانى باشد؛ حتى در خود ايران كه الان قطب اسلام ناب است، فكر نمى‏كنيم آنچه هست كافى است و همه چيز بر اساس حكومت اسلامى است.
ما الان از محتوا و گفته‏ها و از آنچه كه در دين و بشارات ما آمده سخن مى‏گوييم. در فرهنگ و متون اسلامى از حكومت امام زمان(عج)، واقعا حرف‏هاى محكمى از بَدْوِ آفرينش تا امروز وجود دارد.
حوزه‏هاى علميه بايستى روى جهان بينى‏اى كه قرآن مطرح مى‏كند - از لحظه خلقت حضرت آدم(ع) تا حضرت مهدى(عج) و آياتى كه در اين زمينه است - توجه بكنند و آن اين است كه عاقبت دنيا به خير است و دنيا روز خوشى دارد و بشر و دنيا براى آن روز خلق شده‏اند. واِلّا آنچه كه تا به حال ما از دنيا ديده‏ايم چه در دوره گذشته و چه امروز، فلسفه خلقت بشر را نشان نمى‏دهد. آن زيبايى كه براى بشر ترسيم مى‏شود و آن عالم اصغر هم وزن عالم اكبر نيست. اين جسم صغير و آن روح كبير با اين عملكرد واقعا سازگارى ندارد.
بايد دنيا يك روزى برسد به جايى كه بشر ايده‏هاى الاهى و آسمانى و آن وعده كه خداوند به ملائكه داد كه معترض بودند به خلقت حضرت آدم(ع) و خلافت حضرت آدم(ع) در روى زمين و خداوند فرمود شما نمى‏دانيد يك چيزهاى ديگرى هم هست. اين چيزهايى كه نمى‏دانستند يك روزى بايد كشف و عمل بشود و به ميدان بيايد.
من در مورد آيه شريفه
«...فَأَنْظِرْنِى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ، قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ المُنْظَرِينَ، اِلى‏ يَوْمِ الوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(55) يك نظر خاصى داشتم. وقتى تفسير الميزان را مطالعه مى‏كردم و ديدم نظريه علامه طباطبايى هم همين است. خيلى خوشحال شدم. سابقه‏اش را هم در روايات ملاحظه كردم كه مجموعه اين‏ها يك نظريه به انسان مى‏دهد.
وقتى در داستان حضرت آدم(ع) خداوند اين وعده را داد. و شيطان به خاطر تكبرش مغضوب مى‏شود و مهلت مى‏خواهد، مى‏گويد:
«...فَأَنْظِرْنى إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ...»(56) خداوند مى‏فرمايد كه «...فَإِنَّكَ مِنَ المُنْظَرِينَ»(57) بعد يك قيدى مى‏زند و مى‏فرمايد: «...إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ.»(58)
اقوال در آيه
در اين آيه اختلاف نظر است. سه قول و نظريه در تفسير اين آيه وجود دارد. يك قول اين است كه خداوند همه خواسته‏هاى شيطان را داده و گفته تا قيامت مهلت دارى. وقت معلوم، همان قيامت است. قول دوم اين است كه اين مهلت خداوند تا نفخه اُولى‏ است.
در نفخه اولى است كه شيطان ديگر مهلتش تمام مى‏شود و فاصله بين نفخه اولى و نفخه بعدى وقتى است كه ديگر شيطان كارى نمى‏تواند بكند، بين آن دو نفخه چقدر باشد و چه جور باشد چيزى معلوم نيست و نكته قابل استفاده‏اى ندارد. قول سوم اين است كه اين مهلت مربوط به يك زمانى از عمر دنيا است كه بشريت تكامل كرده و اشكالات انسان‏ها با آزمايش‏ها، علوم، تعليمات، تجربه‏ها و تكاملش به جايى رسيده كه ديگر شيطان‏ها كشته مى‏شوند.
علامه طباطبايى مى‏گويند من اين نظريه را قبول دارم كه زمانى مى‏آيد كه زمان خوش دنيا است و آن روز شيطان ديگر بر انسان حاكميت ندارد و مدينه فاضله است. آن موقع است كه همه وعده‏هاى مربوط به دوران امام زمان(عج) تحقق پيدا مى‏كند.
علامه مجلسى‏رحمه الله در كتاب بحارالانوار از كتاب سَعد السعود سيد بن طاووس‏رحمه الله و او از صحف ادريس يك چيزى نقل مى‏كند كه آن هم خيلى مى‏تواند جالب باشد.
سيد بن طاووس در سعد السعود مى‏گويد: در صحف ادريس نبى ديدم - معلوم مى‏شود ايشان صحف را داشته كه مى‏گويد ديدم - كه ابليس مهلت تا قيامت خواست ولى خداوند تا زمان معينى مهلت داد و فرمود:
«...إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»(59) تا قبل از روز قيامت روزى مى‏آيد كه «...فَإنَهُ يَومُ قَضَيْتُ و حَتَمتُ اَنْ اُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنَ الْكُفْرِ وَ الشِّرْك....»(60) آن مبناى اصلى همين است؛ يعنى ما پايه همه چيز را توحيد بدانيم كه اين اول بايد محقق بشود. آن‏هم توحيد به تمام معنا، نه توحيد فقط در عبادت، يعنى واقعا خدا حاكم باشد بر همه زندگى ما؛ «...و المَعاصى‏ و انْتَخَبْتُ لذلك الوقت عباداً....»(61) انسان‏هايى براى آن زمان انتخاب شدند.
انسان‏ها يعنى همه كسانى كه آن موقع هستند. آن‏ها
«...اِمْتَحَنْتُ قُلُوبَهُمْ للايمان و حَشْوتُها بالورع و الاخلاصِ و اليقين و التَّقوى‏ و الخشوع والصدق و الحلم و الصبر و الوقار و التقى و الزهد...» (62) و بقيه اصول اخلاقى؛ يعنى انسان‏هايى كه آن روز متحلى هستند به اين حليه‏ها (صفات) «...وَ اِسْتَخْلفهُمْ فى الارض و امكن لهم دينهم الذى ارْتَضَيته لهم...» (63) كه حاكميت دين هم دين مرضى خدا است؛ و اين‏جا مى‏گويند كه در آن زمان - امانت اين‏جا به معناى امنيت است به خاطر ذيل آن - چنان امانت را در زمين حاكم خواهم كرد كه «...فلا يضر شى‏ءٌ شيئاً...» (64) چيزى به چيز ديگرى ضرر نمى‏رساند. «... و انزل بركات من السماء و الارض و تزهر الارض بحسن نباتها و تخرج كل ثمارها و انواع طيبها و القى الرأفة و الرحمة بينهم فيتواسون و يقتسمون بالسويه ... و يدينون بالحق و به يعدلون و يحكمون....»(65) در آخر خداوند به شيطان مى‏گويد: «أبيدك يومئذ خيلك و رجلك و جنودك اجمعين فاذهب فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم....»(66)
پس مى‏بينيم اين وقت معلوم در صحف حضرت ادريس هم است. اگر اين روايت معتبر باشد، مضمونش با روايات ديگر ما كاملاً مى‏خواند. حالا وضع سندش يك جاى ديگر بايد بررسى شود.
اگر بنا باشد حاكميت شيطان بر انسان آن روز تمام شده باشد، اين يك بحث تازه است كه بايد با بقيه آيات و روايات و با روايات مزاحم و معارض و مطالب ديگرى كه وجود دارد بررسى شود. من هم الان به صورت قاطع نمى‏گويم؛ بلكه يك نظريه در رابطه با وقت معلوم پيدا كرده‏ام.
با اين شواهدى كه عرض كردم، يك چنين چيزى در دوران امام زمان(عج) بايد منتظرش باشيم، روايات خيلى فراوان است كه مى‏گويد:
«...وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلى‏ رُؤُوسِ الْعِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقوُلهُمْ وَ كَمَلْتَ بِهِ اخلاقهم....»(67) بشر از لحاظ علمى آن چنان پيشرفت مى‏كند كه تعبير روايات اين است كه خانم‏ها توى خانه‏هايشان مى‏نشينند و احكام و وظايفشان را از كتاب و سنت استخراج مى‏كنند. مردم اين‏طورى به احكام آشنا مى‏شوند.
از لحاظ فنى خيلى در روايات چيزهاى عجيبى داريم. البته يك وقت خيلى عجيب بود، اما حالا خيلى عجيب نيست؛ مثلاً اين‏كه مأموران و فرماندهان و مسؤولانى كه به بلاد اعزام مى‏شوند، به آن‏ها گفته مى‏شود برويد عمل كنيد به فرامينى كه داريد. اگر ترديد كرديد، به كف دست خودتان نگاه كنيد و به آنچه كه مى‏خوانيد عمل بكنيد.(68) الان ما مى‏توانيم اين را قبول كنيم. حداقلش اين است با اينترنت و ماهواره مى‏تواند ارتباط داشته باشد و فرمانش را بخواند. البته اين مال امروز است فردا نمى‏دانيم ممكن است كف دست را بشود بخوانيم؛ يا آن روايت ديگرى كه مى‏گويد امام زمان(عج) كه مى‏آيد خداوند مرتفعات زمين را و منخفضات زمين را در مقابلش هموار مى‏كند كه همه زمين را مى‏تواند ببيند و از همه جا مطلع باشد.(69)
الان با اين پيشرفت علم تا حدودى هموار است؛ اما آن روز چه مى‏شود باز معلوم نيست. «...يَمْشُونَ عَلَى الْماء...»(70) آن موقع هم كشتى بوده، در زمان حضرت نوح هم كشتى بوده، اين نيست، روى آب راه مى‏روند تكنولوژى خاصى خواهد بود كه بشريت اين‏قدر پيش مى‏رود كه دستش به همه جا باز مى‏شود.
مؤمنين در شرق و غرب در همه عالم همديگر را مى‏بينند و با هم صحبت مى‏كنند. اين‏ها امروزه ميسر شده و الان وجود دارد. از لحاظ رفاه زمين همه ظرفيت خودش را بروز مى‏دهد.
تكامل علم و فن به‏طور طبيعى دارد اين كار را پيش مى‏برد. معادن مكشوف مى‏شود، ژنتيك آن‏قدر اوج مى‏گيرد كه هر گونه ثمرى را مى‏شود از زمين گرفت و همه جا را مى‏شود سبز كرد. همين چيزهايى كه در روايت وجود دارد. از لحاظ رفاهى و اجتماعى اين عدالتى كه گفتم سوسياليست دنبالش است، در تعبير خيلى زيباى روايات ما وجود دارد كه مى‏گويد «...اِذا قامَ الْقائِمُ جائَتِ الْمُزْامَلَه....»(71) مزامله از زميل صميمى‏ترين دوست انسان است و يعنى صميميت بين مردم حاكم مى‏شود اين تفرقه‏ها و بدبختى‏ها كم مى‏شود و كينه‏ها و گرگ صفتى‏ها از بين مى‏رود. «وَ يَأْتِى الرَجُلُ اِلى‏ كيسِ أخيهِ فَيَأْخُذُ حاجَته لا يَمْنَعُهُ.»(72) انسان به خودش حق مى‏دهد كه از جيب برادر مسلمانش بردارد و او هم راضى است. برگرديد به صدر اسلام؛ روايتى است كه مى‏گويد رسم بود بعد از مؤاخاتى كه انجام گرفت، در مسجد پيغمبر(ص) يك ظرف گشادى را عبور مى‏دادند، مردم دستشان را در آن ظرف مى‏كردند. بعضى‏ها پول مى‏ريختند، بعضى‏ها بر مى‏داشتند؛ هر كسى زيادى داشت در ظرف مى‏ريخت، هر كس كم داشت بر مى‏داشت. يك چنين صفايى بين مردم حاكم مى‏شود. اين احتياج به زمينه‏هاى روحى، تكامل انسانى و فرهنگ دارد. آن فرهنگ اسلامى بايد حاكم بشود كه اين اتفاق بيفتد نه فرهنگ غربى كه نتيجه ‏اش امريكا است و آن تبعيض كشنده و آن استثمار و استكبار.
آن كارى كه اين‏ها دارند مى‏كنند كه به قيمت پنج ميليارد انسان فقير و بدبخت براى چند صد هزار رفاه درست بكنند. اين‏كه مزامله، صفا، اخوت و عدالت نيست. اين‏كه نمى‏تواند قلب‏هاى دنيا را به هم نزديك بكند. ممكن است مرزها را بشكند اما قلب‏ها هر كدام يك مرزى دور خودش مى‏كشد.
به هر حال، آن بهشتى كه روى زمين مى‏شود تصور كرد با آن شرايطى است كه بدون پيرايه‏ها در بشارات ما و عهدين و جاهاى ديگر آمده و آن دوره امام زمان(عج) است. جمهورى اسلامى و حوزه علميه يكى از كارهاى مهمى كه بايد بكنند اين است كه پايه‏ها، راهكارها، فرهنگ مناسب و ابزار مناسب براى يك چنين اجتماعى را كه جزء شرايط ظهور حضرت حجت(عج) است و بدون آن شرايط اين وعده‏ها قابل تحقق نيست، فراهم بكنند و زمينه سازى نمايند.
يكى از ادله طولانى شدن دوران ظهور كه ما هم نمى‏دانيم چقدر خواهد بود، همين است كه بشريت اين‏قدر (به تعبير خود روايت)(73) عقولشان و اخلاقشان تكامل پيدا كند كه تحمل چنين عدالت، چنين صميميت و صفا و خودمانى زندگى كردن را داشته باشند.
بسيارى از روايات دارد كه مثلاً حضرت على(ع) در رجعت چندم و در كَرَّه چندمش شيطان را مى‏كشد و جنودش را تباه مى‏كند. معلوم مى‏شود وقتى كه حضرت حجت(عج) بيايند باز يك دوره‏اى طول خواهد كشيد.
ما يك زمانى را داريم كه اين فرهنگ و ابزار خلق بشود و شرايط به وجود بيايد. معنايش هم اين نيست كه حضرت حجت(عج) همه‏اش را با اعجاز مى‏خواهند انجام بدهند. البته مشكلى ندارد كه بپذيريم خيلى از كارها با اعجاز انجام بشود؛ همان طورى كه حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر اسلام‏ صلى الله عليه وآله كردند. به هر حال، تبيين اين مسائل لازم است. خوشبختانه در اين يكى دو سال اخير كتاب‏هاى خوبى تأليف شده است و سازمان تبليغات و دفتر تبليغات اسلامى و آقايان در اين زمينه زحماتى كشيده ‏اند. اين حركت را ما بايد ادامه بدهيم و حالا كه بحث جهانى شدن همه چيز مطرح است، ما هم از ديدگاه خود با ذهن باز و سعه صدر و بررسى جامع چيز قابل طرح شدن را در دنيا به وجود بياوريم.

و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته

به نقل از rahpouyan.com

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1383ساعت 4:58  توسط پریناز  | 

حكومت جهانى واحد 2

* پوچگرايى
نخستين مسأله كه خود امريكائى‏ها به آن معترفند، احساس روحيه پوچى در جامعه امريكا است؛ يعنى اين‏ها فكر مى‏كنند ما به كجا داريم مى‏رويم و دنبال چه هستيم؟ از اين خورد و خواب چه حاصل خواهد شد؟ اين حرف آن‏هايى است كه دارند. آن‏ها كه ندارند، بدبختى‏هاى ديگرى دارند. اين‏هايى كه دارند، اين مسأله برايشان به‏طور جدى مطرح است كه انسان در جامعه امريكا بى هدف است. بى هدف نهايى.
بى هدفى واقعا صدمه بزرگى به روحيه انسان مى‏زند. انسان در يك لحظه فكر مى‏كند كه قدم بعدى چيست؟ مى‏خواهيم چه كنيم؟
و احساس از خود بيگانگى دارند؛ يعنى احساس مى‏كنند از انسانيت بيگانه مى‏شوند. اين بيگانگى را هم در عمل حكومتشان مى‏بينند هم در عمل مديرانشان هم در عمل سرمايه دارانشان و هم در روابط اجتماعى جامعه. آن‏ها مى‏بينند انسانيت در بين آن‏ها نيست.
اين مسائل چيزهاى مادر است. وقتى اين‏ها را مى‏آوريم توى سازمان‏ها و در مسائل ديگر وارد مى‏شويم، مى‏بينيم چه ابتلائاتى است.

* بحران خانواده
خانواده كه نخستين سلول اجتماعى است، در امريكا ضعيف‏ترين سلول پيكر جامعه بشرى است. خانواده براى آن‏ها خيلى بى‏مفهوم است.
البته در امريكا هم خانواده‏هاى محكم، متعهد، متعبد و انسان فراوان است؛ ما حكم عمومى و چيزى را كه دارد اتفاق مى‏افتد، مى‏گوييم.
واقعا مشكل خانوادگى براى آن‏ها يك مسأله بسيار بسيار جدى است.
الان روى بشر واحد و فرد واحد بيش‏تر حساب مى‏كنند تا خانواده. اين انهدام سلول خانواده در جامعه امريكا باعث ازدياد بچه‏هاى نا مشروع شده است كه ارقام آن غير قابل باور است.
اين‏ها پدر و مادرشان را فراموش كرده‏اند و به هيچ جايى وابستگى ندارند و در جامعه به سرعت در حال ازديادند. بعضى از متفكرين غربى اين را مثبت مى‏دانند و مى‏گويند كه اين افراد وابسته نيستند و انسان‏هايى هستند كه روى پاى خود رشد مى‏كنند.
يك عده ديگر هم تمام بدبختى‏هاى اين‏ها را تحليل مى‏كنند و مستند مى‏نمايند. وقتى مى‏گوييم اخلاق ندارند، آن‏ها مى‏گويند اخلاق نسبى است و بحث نسبيت اخلاق را مطرح مى‏كنند.
هر ارزشى كه مطرح شود، چون آن‏ها ارزش واقعى را معتقد نيستند، ارزش ثابت و ابدى را نمى‏پذيرند، مى‏گويند ارزش نسبى است؛ يك جا خوب است يك جا بد است، يك زمان خوب است يك زمان بد است.
هر عنوانى را مطرح كنيم، آن‏ها تحليل مى‏كنند مى‏گويند همين خوب است و بايد اين‏جور باشد. خانواده‏هاى به هم ريخته، بچه‏هاى نامشروع، بى‏سرپرست و محصول شيرخوارگاه‏ها و يتيم‏خانه‏ها دارند جامعه را مى‏گيرند، نسبت به آن يا توجيه مى‏كنند يا بى‏تفاوتند.

* اعتياد
به دليل همان پوچى و بى هويتى در جامعه امريكا، نسل جوان امريكايى گرفتار اعتياد بسيار شديدى است.
ارقام اعتياد به انواع مواد مخدر در امريكا خيلى بالا است. حالا آن‏ها اعتياد به مشروب را اصلاً جزء اعتيادها نمى‏دانند و آن را در آمار محسوب نمى‏كنند.
اگر اعتياد به مشروب را هم ضميمه كنند، كه اين اعتياد از بدترين اعتيادات است، موارد استثنا خيلى كم است. اعتياد در حال بى خانمان كردن امريكا است.
اگر جامعه بشرى قرار باشد به صورت حكومت واحد جهانى در آيد و مسؤول آن امريكايى‏ها باشند و اين فرهنگ بر آن حاكم شود و رشد كند، چه خواهد شد؟ البته نمى‏گوييم در جاهاى ديگر اين مشكل وجود ندارد، ما هم امروز با اين مشكل مواجهيم، اما نه به مقدارى كه در جامعه امريكا رو به رو هستند. بعلاوه اين همان فرهنگ غرب است كه به كشورهاى ديگر سرايت مى‏كند.

* خشونت
علاوه بر اين‏كه خانواده در امريكا به سوى بى اساس شدن مى‏رود، اعتياد هم بيداد مى‏كند. از طرف ديگر اخبار زياد و وحشتناكى را از امريكا مى‏شنويم. اين اخبار خيلى كم‏تر از آن چيزى است كه اتفاق مى‏افتد. روحيه خشونت و بى بند و بارى در بچه‏ها بيداد مى‏كند. هر روز مى‏شنويم كه در مدارس آن‏ها تيراندازى شده يا در فلان جا آدم كشى شده، كجا را آتش زدند يا حمله بردند. اگر اين حوادث را به دنيا نشان مى‏دادند، به عمق مشكل آن‏ها پى مى‏برديم.

* مشكل امنيت
نا امنى مسأله‏اى ديگر است كه الآن در رسانه‏هاى ما كمى از آن اظهار نارضايتى مى‏شود كه اين هم سوغات غربى‏ها است.
در امريكا به‏گونه‏اى است كه در اكثر شهرهاى بزرگ از اول شب، انسان‏هايى كه كمى براى خودشان شخصيت قائلند توى خيابان نمى‏آيند. در حالى كه از دور خيال مى‏شود آن‏جا «جزيره امن» است. واقعاً اين‏گونه نيست.
من خودم پيش از انقلاب در نيويورك در هتلى نزديك سازمان ملل اقامت داشتم، آن‏جا تابلو زده بودند كه از فلان ساعت در صورت امكان سعى كنيد در اتاقتان باشيد و اگر بيرون رفتيد، بايد خيلى مواظب باشيد؛ و حال آن‏كه هنوز اول شب بود. اين چه جور جامعه ايده آلى است؟.


* تبعيض
از لحاظ اجتماعى، در امريكا تبعيض بسيار زياد است. اگر كسى كنار سياه‏پوستان، سرخ‏پوستان و مسلمانانى كه از كشورهاى مختلف به امريكا رفته‏اند، بنشيند و درد دل آن‏ها را بشنود، متوجه خواهد شد كه چه بلايى اين كشور را گرفته است و چقدر آلوده است.
تفاوت زندگى يك سرخ پوست يا سياه پوست با پولداران امريكايى يا سفيد پوستانى كه از انگليس و جاهاى ديگر آمده‏اند، خيلى زياد است. اين تبعيض كه الآن بين نژادها در امريكا ديده مى‏شود، در كم‏تر جاى دنيا وجود دارد. واقعاً غير قابل تحمل است كه انسان ببيند در يك جامعه بشرى اين‏گونه رفتار مى‏شود.
سياه پوستان و سرخ پوستان حق رأى، حق آمدن به مدارس سفيد پوستان، حق ورود به اداره خاص و رستوران‏هاى سفيدپوستان را نداشتند.
اين مسائل گر چه تا حدودى اصلاح شده، اما اكنون به شكل‏هاى ديگرى گرفتارند.
بى سبب نيست كه هر كس دعوت به اجتماعى مى‏كند يك يا چند ميليون سياه‏پوست جمع مى‏شوند و عليه امريكايى‏ها حرف مى‏زنند. اين‏جور نيست كه فكر كنيم واقعاً مردم در امريكا راحت زندگى مى‏كنند.
اين مهاجرينى كه به آن‏جا رفته‏اند (از ايران، ويتنام، چين و...) اين‏ها فقط راضى‏اند كه به يك نحوى زندگى مى‏كنند. 10 درصد حقوق انسانى و شهروندى به اين‏ها نمى‏دهند. زندگى آن‏ها زندگى شهروندى نيست، حتى آن‏هايى كه اقامت گرفته‏اند با مشكل مواجهند.

* فقر
از لحاظ سطح برخوردارى از نعمت‏ها و سطح استاندارد، در جامعه امريكا - چنان‏كه خودشان مى‏گويند - 13 يا 14 درصد مردم زير خط فقرند؛ و اين در يك جامعه 250 ميليونى يعنى در حدود 30 يا 40 ميليون نفر زير خط فقر زندگى مى‏كنند. چطور اين جامعه مى‏تواند ايده آل باشد.

* بى‏بند و بارى جنسى
به دنبال تزلزل در خانواده و حالت پوچى و نااميدى كه در اكثريت جامعه امريكا ديده مى‏شود، بى بند و بارى جنسى كه محصول آن بچه‏هاى نامشروع هستند، زياد است و آفتى فوق‏العاده كشنده براى امريكايى‏ها شده است. اين را از ارزش‏هايشان بيرون برده‏اند؛ مثل كسى كه مأيوس شده و غرق شده و كارى نمى‏تواند بكند، تسليم شده‏اند؛ رشته امور از دست مسؤولان خارج شده است. وضع دختران و پسران جوان در مدارس، خانواده‏هاى متزلزلى كه هر روز از هم جدا مى‏شوند و... همه اين‏ها معلول بى بند و بارى جنسى و گرفتارى آن‏ها به اين مسأله است.

* ابتذال رسانه‏اى
مشكل بسيار جدى ديگر امريكا، «رسانه‏هاى» آن‏ها است، كه متأسفانه كشورهاى ديگر از آن تقليد مى‏كنند و فكر مى‏كنند ارزش‏هاى غربى مرهون اين است. الآن رسانه‏هاى امريكايى بى بند و بار هستند، اينترنت، ماهواره، روزنامه و راديو و تلويزيون‏هاى خصوصى و رسانه‏هاى اطلاع رسانى به‏گونه‏اى عمل مى‏كنند كه هيچ امنيتى براى كسى احساس نمى‏شود.
حتى اين امنيت براى قدرتمندان هم كم شده؛ اما آن‏ها براى خود حفاظ درست مى‏كنند و با درست كردن روزنامه، مجله و مجموعه راديو و تلويزيونى از خود دفاع مى‏كنند. وضعيت به‏گونه‏اى است كه همه احساس نا امنى مى‏كنند و مى‏ترسند كه مسائل خصوصى و شخصى شان به صورت شايعه، دروغ، جنگ‏هاى روانى افشا گردد و حريم شخصى آن‏ها را پاره كند.
در حالى كه بيرون از امريكا اين‏ها به عنوان ابزار پيشرفت و دمكراسى روز شناخته مى‏شوند؛ ولى وقتى وارد مى‏شوند و بررسى مى‏كنند خلاف اين ثابت مى‏شود.
جدى‏ترين تحليل، ريشه گرفتارى‏هاى اخير امريكا در مسأله انتخابات را به رسانه‏ها مى‏رساند؛ اگر چه رسانه‏ها نمى‏گذارند مشكل به گردن آن‏ها بيفتد.
در درون آن‏ها اشكالات واقعى وجود داشته و هميشه بوده، اما آن را مى‏پوشانند؛ ولى حالا گوشه‏اى از آن فاش شد. در اين مسأله شايد يك نقطه مثبتى مى‏ديدند كه اسرار پنهان احزاب را فاش كردند، ولى چيزى نمانده بود كه بحران پديد آيد و مهار از دستشان بيرون رود.

* بى‏اعتمادى
بحث ديگر بى اعتمادى در جامعه امريكا است كه نمونه آن در انتخابات اخير رياست جمهورى به وجود آمد. امريكا در هر جاى دنيا كه انتخابات مى‏شود مى‏خواهد ناظر بفرستد و نظارت كند و طلبكار است و مى‏گويد مثل ما عمل كنيد.
الآن خود آن‏ها به اين‏جا رسيده و به مشكل برخوردند و گوشه‏اى از آنچه را كه واقعيت است، مى‏گويند. شايد هم كشف شود كه مسائل بيش از اين‏ها است.
سيستم انتخاباتى آن‏ها به‏گونه‏اى است كه معمولاً نصفى از مردم در انتخابات شركت نمى‏كنند. به خاطر اين‏كه بى‏اعتمادند.
اگر در يك كشورى مثل ايران رأى دهنده‏ها 50 تا 60 درصد باشد، در دنيا ما را هو مى‏كنند و مى‏گويند مردم اين‏ها رشد سياسى ندارند يا استبداد است؛ اما در امريكا اگر 40 درصد مردم هم شركت بكنند، اين عيوب را مى‏پوشانند.
اصلاً وضع به‏گونه‏اى است كه مردم افتاده‏اند در يك راه بى برگشت. انتخاباتشان را به‏گونه‏اى طراحى كرده‏اند كه مردم بايد يا به اين حزب رأى دهند يا به آن حزب. چيز ديگرى هيچ وقت از صندوق در نمى‏آيد.
شرايط به‏گونه‏اى است كه هر انسان خوب، محبوب و مطلوبى بخواهد خارج از حزب جمهورى خواه و دمكرات نامزد شود، در نهايت بيش از 15 درصد نمى‏تواند رأى بياورد؛ آن‏هم از طبقات مظلوم و محروم كه از همه جا مأيوس‏اند، مانند سياهان و سرخ‏پوستان.
شبكه به‏گونه‏اى خاص طراحى شده و اسم آن را دموكراسى، آزادى، مردم سالارى گذاشته‏اند. رئيس جمهور حتماً بايستى يكى از اعضاى حزب جمهورى خواه يا دمكرات باشد. بعد هم اين‏ها مدعى‏اند - در كشورهايى امثال كشور ما كه 99 درصد مردم آن در اوج نشاط انقلابى در انتخابات شركت مى‏كنند و رأى مى‏دهند - و مى‏گويند شما دموكرات، آزاديخواه و مردم سالار نيستيد، بياييد از ما ياد بگيريد.

* سيستم آموزشى ناكارآمد
سيستم آموزش آن‏ها كه مى‏خواهند آن را به همه جا صادر بكنند، سيستم نا كارآمدى است. امروز مغز متفكر در امريكا تربيت نمى‏شود.
بسيارى از كارهاى مهم اين‏ها را مهاجرين با مزد كم انجام مى‏دهند؛ مانند ايرانى‏ها، ويتنامى‏ها، چينى‏ها، روس‏ها، آفريقايى‏ها. اين‏ها را جذب مى‏كنند و از آن‏ها مانند ماشين كار مى‏خواهند.
در مجموع سيستم آموزشى امريكا، به خصوص در ابتدايى و متوسطه، سيستم نا كارايى در دنيا شناخته شده است.

* اقتصاد بيمار
از لحاظ اقتصادى فكر مى‏شود آن‏جا بهشت دنيا است. امريكا مقروض‏ترين كشور دنيا است.
بدهى‏هاى خارجى و داخلى فراوان دارند كه ارقام آن سرسام آور است؛ اما سيستم آن‏ها به‏گونه‏اى است كه عمل مى‏كند و اين بدهكارى را مى‏پوشاند.
با همين قدرت استكبارى كه دارند، دلارشان را در سراسر دنيا به گونه‏اى حاكم كرده‏اند كه در هر گوشه‏اى و در هر خانه فقيرى چند ورق دلار پيدا مى‏شود و امريكا به نحوى از وجود اين دلار در جيب يك كارگر، كارمند يا معلم بهره مى‏گيرد.
سيستم پولى و بانكى دنيا را به‏گونه‏اى طراحى كرده‏اند كه همه اين عمليات‏هاى بانكى در دنيا و مسائل بين‏المللى مبادلات به يك نحوى سر نخ آن از نيويورك و واشنگتن مى‏گذرد.
اين‏ها با وجود اين‏كه اين‏گونه دنيا را استثمار مى‏كنند، اين‏قدر مقروض داخل و خارج هستند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 20:40  توسط پریناز  | 

مدرسه عالی فقه و معارف اسلامی همایش بزرگ «در انتظار خورشید»برگزار می‌کند .معاونت پژوهش مدرسه عالی فقه و معارف اسلامی با همکاری جمعی از طلاب، به منظور آشنایی و بررسی هرچه بیشتر اندیشه مهدویت ، همایش بزرگ " در انتظار خورشید" را روز پنجشنبه نهم مهرماه برگزار می کند .به گزارش گروه دین واندیشه خبرگزاری " مهر" به نقل از پایگاه اطلاع رسانی رسا...

محورهای این همایش عبارتند از : اثبات وجود حضرت مهدی ـ عج ـ از نظر عقل و نقل؛ نسب ‌شناسی و ولادت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ خصائص و ویژگی‌های حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ مهدی شخصی و نوعی؛ امام مهدی ـ عج ـ در منابع اهل سنت؛ حضرت مهدی ـ عج ـ در فرهنگ عرفانی ؛ مهدویت و رویکرد‌های جدید کلامی؛ منجی‌گرایی تطبیقی؛ موعودگرایی در ادیان غیر الهی ؛ نقش منجی‌باوری در زندگی انسان‌ها ؛ آسیب‌ شناسی اندیشه مهدویت (برداشت‌های فرق انحرافی ...)؛ فلسفه غیبت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ ائمه و غیبت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ آثار و فوائد وجودی حضرت مهدی ـ عج ـ در عصر غیبت؛ مسئله طول عمر حضرت مهدی ـ عج ـ در عصر غیبت ؛ امکان ملاقات با امام زمان ـ عج ـ در عصر غیبت ؛ جلوه ‌های محبت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ ادعیه و اماکن منتسب به حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ فلسفه انتظار و وظایف منتظران؛ زمینه ‌سازان ظهور حضرت مهدی ـ عج ـ؛ ولایت فقیه و نیابت عامه؛ انقلاب اسلامی ایران زمینه‌ ساز ظهور حضرت مهدی ـ عج ـ؛ علائم و شرایط ظهور حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ وقایع عصر ظهور (حوادث و رخدادهای هنگامه ظهور)؛ حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ در قرآن ؛ نظریه‌ حکومت جهانی در ادیان (توحیدی و غیر توحیدی)؛ تعامل حکومت حضرت مهدی ـ عج ـ با پیروان ادیان و مکاتب؛ جهانی شدن و حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ؛ روش‌های جهانی شدن اندیشه مهدویت؛ دین در عرصه حکومت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ و نظم نوین جهانی؛ ویژگی‌های حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ (نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، صنعتی، تکنولوژی و ...)؛ نقش زنان در انقلاب جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ؛ ویژگی‌های کارگزاران حکومت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ مدت حکومت حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ شبهات و پرسش‌ها پیرامون حکومت جهانی حضرت مهدی ـ عج ـ ؛ تصویر حضرت مهدی ـ عج ـ در آئینه رسانه‌های جمعی .

توجه : نقل از خبرگزاری مهر
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 16:43  توسط پریناز  | 

حكومت جهانى واحد 1

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد للَّه و السلام على رسول اللَّه و آله. براى من توفيق با ارزشى است كه در جمع علما و فضلاى حوزه در يك موضوع بسيار با اهميت براى امروز و آينده جهان اسلام و بشريت حرف مى‏زنم. اعتراف مى‏كنم در حوزه افراد شايسته‏ ترى وجود دارند كه اين مسائل را مطرح كنند و نيازى به آمدن امثال بنده نيست، ولى آقايان محبت مى‏فرمايند و ما هم نمى‏توانيم محبت‏هاى آنان را رد كنيم. بايد امسال اظهار خوشحالى بكنيم از تحركى كه در بحث ولايت و مهدويت ديده مى‏شود تا آن جايى كه آشنا هستم از كارهايى كه توسط سازمان تبليغات و دفتر تبليغات اسلامى و ساير بخش‏هاانجام مى‏شود، به مسائل اصلى پرداخته‏ اند و سراغ مسائلى كه واقعاً امروز مورد بحث و نياز است رفته‏ اند. و ما به عنوان حوزه و حكومت اسلامى مكلفيم به اين مسائل بيش‏تر بپردازيم.
همه موجوديت ما از حضرت مهدى(عج) است و ما به نيابت ايشان خود را محق دانسته، براى نظاممان مشروعيت قائليم كه اين تصرفات را انجام بدهيم. بنابراين، مسأله براى ما خيلى مهم است.
بعد از ملاقاتى كه با مسئولان مؤسسه فرهنگى انتظار نور در رابطه با گفتمان مهدويت داشتم، مسائل زيادى را مطرح كردند و من هم به بعضى از يادداشت‏ها و منابع مراجعه كردم. واقعاً مسأله را حائز اهميت مى‏بينم. در اين‏جا آن مقدارى كه مى‏شود در يك جلسه مطرح كرد، مطرح مى‏كنم؛ اما انتظار اصلى من اين است كه آقايان مسائل را بهتر، عميق‏تر و مفصل‏تر بررسى و مطرح بكنند.
آيه قرآن مى‏فرمايند:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِالذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّلِحُونَ.»(49)
كلمه به كلمه اين آيه قابل تعمق و بررسى است. سخن از خدا خطاب به پيغمبرصلى الله عليه وآله است، آن هم در موقعى كه اسلام در محاصره بود و به تازگى سوسوى نورِ اميد در ذهن‏ها پيدا شده بود. اين حرف كجا، اين ادعاى بزرگ كجا و واقعيت‏هاى آن روز كجا؟ آيه تأكيد خيلى دارد. كلمه «لقد» و تعبير «كتبنا» معناى خاصى دارد. اين نوشته خطى كه نيست. خداوند كه مى‏نويسد، جور ديگرى مى‏نويسد. در واقع، اين خبر از يك واقعيت حتمى و جزمى كه در يك زمانى تحقق پيدا مى‏كند، مى‏دهد. مكتوب است؛ اما نه به مركب. خداوند واقعيت‏هاى حتمى آينده را با اين تعبير و تعبيرات شبيه به اين مضامين بيان مى‏كند.
«...فى الزبور...» زبور چيست؟ معمولاً مى‏گويند يكى از صحفى است كه در اختيار يكى از انبياى گذشته بود. به نظر من، روشن نيست اين زبور همان زبور باشد. بايد روى كلمه زبور هم بيش‏تر بررسى بشود:
«...مِنْ بعد الذكر...»؛ بعد از اين خبر و واقعيت اين نيز يك تحقيق و بررسى ديگرى مى‏طلبد. «...يرثها عبادى الصالحون.» كلمات «ارث»، «عبادى» و «صالح» همه اين‏ها از نقاطى است كه در اين آيه قابل بحث و بررسى است و ان شاءاللَّه در بحث‏هايى كه شما مى‏كنيد، ما از ثمرات آن برخوردار مى‏شويم. درباره امام زمان(عج) بحث‏هاى فراوانى مطرح است. در ديدار با آقايانى (50)كه از قم تشريف آورده بودند، مى‏گفتند: ما تاكنون هزار شبهه را كه به جامعه القا شده شناسايى كرده‏ايم. القاى شبهه از قديم بوده، الان هم از طريق اينترنت و جاهاى مختلف اين كار را مى‏كنند. علتش هم مى‏تواند بحثى باشد كه مطرح مى‏كنم.
شما با بحث‏هايى كه در مورد وجود مقدس حضرت مهدى(عج) در همه اعصار تاريخ، در جوامع اسلامى از زمان پيغمبرصلى الله عليه وآله تا به امروز، مطرح است آشنا هستيد. اگر از كلمه «مهدى(عج)» صرف نظر كنيم، بحث منجى هميشه مطرح و جزء برنامه‏هاى انبيا بوده است. مسأله منجى، آينده خوب جهان، بشر و زمين، متواتر است.
كمتر مكتب، دين و ملتى پيدا مى‏شود كه به نوعى به آسمان و معنويات و غيب اعتقاد داشته باشد؛ اما مسأله منجى بشر و آينده خوش دنيا برايش مطرح نبوده باشد. به آسانى نمى‏توان پذيرفت. اين كه بعضى مى‏خواهند اين‏گونه القا كنند چون معمولاً اديان و مروجين معارف آسمانى در مضيقه و ناراحتى بوده‏اند يك مسأله دل خوش كن و اميدبخشى برايشان مطرح مى‏شده كه آن‏ها را از لحاظ روحى تقويت بكند. اين القائات با جهان بينى و عقايد ما و همه اديان الاهى نمى‏سازد؛ چون خداوند كه عاجز نيست تا با واقعيت‏ها دنيا را اصلاح بكند؛ پس چرا با دلخوش كردن و فريب دادن و كذب، اين مسأله را وعده دهد.
اين توجيه به درد كسانى مى‏خورد كه همه چيز را از ديد مادى، سياسى و فريبكارى بررسى مى‏كنند.
حكومت جهانى
من فكر مى‏كنم در ميان همه بحث‏هايى كه درباره امام زمان(عج) هست، مهم‏ترين آن مسأله حكومت جهانى است.
اين‏كه يك روزى دنيا زير يك پرچم و در اداره يك حكومت و با يك قانون و فرهنگ اداره شود، دنياى به اين عظمت كه امروز شش ميليارد جمعيت دارد - آينده هم نمى‏دانيم چه خواهد شد و چگونه خواهد بود؟ - و با اين همه تنوع فكرى، فرهنگى، سياسى، نژادى و اختلاف سلايق. اين مسأله خيلى مهمى است. ما چون عادت كرده‏ايم بعضى از مسائلمان را با معجزه و با مسائل فوق‏العاده و استثنايى حل كنيم، شايد آسان از كنار اين مسأله بگذريم؛ اما اگر روى اين مسأله جدى فكر كنيم و از حد اين بحث‏هاى مَدْرَسه‏اى بيرون بياوريم - ما عقيده داريم به صدق سخنان خداوند، پيامبرصلى الله عليه وآله و ائمه (عليهم السلام) و انبياى گذشته‏عليهم السلام كه گفته‏اند يك روز دنيا با يك حكومت، يك قانون، يك فرهنگ و تحت پرچم واحد و... اداره مى‏شود - ببينيم چطور اين انجام مى‏شود؟
ما هم كه بشر، محيط و خودمان را مى‏شناسيم كه چقدر تنازع، تنوع و اختلاف سليقه و خودخواهى‏ها و... بر ما حاكم است؛ چطور بنا است دنيا يك چنين سرنوشتى داشته باشد و زمين به چنين نقطه‏اى برسد.
حتماً بايد روى اين مسأله بيش‏تر كار پژوهشى انجام شود. گر چه اين مباحث در معارف گذشته و امروز هم هست.
خوشبختانه امروز بحث كردن از مسأله حكومت واحد جهانى از پنجاه سال پيش آسان‏تر است.
امروز وقتى كه صحبت از حكومت واحد جهانى مى‏شود به گوش انسان آن‏قدر سنگينى نمى‏كند كه چهل، پنجاه سال پيش سنگينى مى‏كرد؛ چون خود دنيا قطع نظر از معارف اسلامى و افكار ما، همين حرف‏ها را مى‏زند و به اين طرف مى‏رود.
تعبير دهكده جهانى به عنوان يك بحث كاملاً جدّى در محافل تصميم‏گير دنيا مطرح است. تعابير دنياى تك قطبى و جهانى شدن، حتى قبل از اين‏كه بگويند عملاً خودشان را براى آن آماده مى‏كنند.
تأسيس بانك جهانى، صندوق بين المللى پول، تأسيس سازمان ملل، شوراى امنيت، پليس بين الملل، دادگاه جهانى بين المللى و جهانى شدن اقتصاد، فرهنگ و كارهاى سازمان‏هايى مثل يونسكو و يونيسف و بهداشت جهانى نمونه‏اى از اين اعمال است.
الان خيلى از سازمان‏ها هستند كه سرنوشت دنيا را به هم مى‏دوزند و طراحان و استراتيژيست‏هايى هستند كه دارند اين جزئيات را هم طراحى مى‏كنند. البته آن‏ها با يك ديد ديگرى اين كارها را مى‏كنند و ما با يك ديد ديگرى اين مباحث را مطرح مى‏كنيم. اما ميان هر دو گروه اين مباحث هست. بنابراين، بحث از حكومت واحد جهانى امروز ديگر در گوش ذهن و قلب مستمعين سنگينى نمى‏كند.
حالا بحث من اين است كه چه كسى مى‏خواهد اين كار را بكند؟ و چگونه مى‏خواهد اين كار اتفاق بيافتد؟ آيا ما واقعاً مدعى اين مسأله هستيم؟ و اگر هستيم ظرفيت اين كار را داريم؟ اين‏ها بحث‏هايى است كه بايد قدرى روى آن درنگ كرده و ببينيم چگونه است؟
مدعيّان حكومت واحد جهانى
داعيه داران هدايت جهان و حاكميت بر جهان چه كسانى هستند؟
البته ممكن است خُرده مكاتبى در دنيا باشند كه اين مباحث را مطرح كنند؛ ولى الان سه قطب مهم داعيه حكومت واحد جهانى دارند.

الف) اسلام
اسلام ريشه دارترين مكتب است و از قديم اين حرف را مى‏زده است. اين‏گونه نيست كه امروز فرصت‏طلبى كرده باشد. پيش از اين‏كه ديگران اصلاً تصورش را بكنند، اين مسأله را مطرح كرده است.
آنچه واقعا مهم است، تعبيرات قرآن است كه معمولاً مخاطبش ناس و بشر است نه عرب نه مكى‏ها نه مدنى‏ها نه حتى مسلمين.
خود پيغمبرصلى الله عليه وآله هم مبعوث به كافه ناس و تمام مردم است. اين مطالب را ما امروز نمى‏گوييم. اين را پيغمبرصلى الله عليه وآله زمانى مى‏فرمودند كه در مكه بودند و تنها پنج، شش نفر دوست و افراد وفادار داشتند. اين يك سخن سياسى نمى‏تواند باشد بلكه سخن مخصوصى است كه ريشه‏اش در عرش و آسمان است. اديان گذشته هم اين حرف‏ها را داشته‏اند. مسيحيت هم همين ادعا را دارد.
البته با عنوان برگشت حضرت مسيح‏عليه السلام كه خيلى به معارف ما درباره حضرت مهدى(عج) نزديك است.
البته اسلام جوهره اديان الاهى و آخرين، بر حق‏ترين و امروزى‏ترين اديان است؛ و همين حرف‏ها در ريشه‏هاى آن يعنى صحف آسمانى كه در اختيار حضرت ادريس‏عليه السلام و ساير انبيا بود نيز وجود دارد.

ب) ماركسيزم
دوم از مكاتب داعيه‏دار حكومت واحد جهانى ماركسيزم است. آن‏ها تز خود را با تحليل تاريخى و ماترياليسم تاريخى با روش ديالكتيك و فلسفه خودشان اثبات مى‏كردند كه دنيا از يك امت واحده ابتدايى جهانى كوچك شروع شده و با مسيرى كه طى مى‏كند سرانجام و در نهايت از دنياى صنعتى و سرمايه‏دارى عبور مى‏كند و دوباره به كمون (نه به كمون اوليه) كمون جهانى و ملت و امت واحده جهانى با مرام اشتراكى برمى‏گردد كه تز آخرالزمان آن‏ها بوده است. تعبير آخرالزمان به ميان آن‏ها هم رفته بود و تعبير مى‏كردند.
آخرين و عالى‏ترين نقطه تكامل تاريخ را به شيوه ديالكتيك و ماترياليسم كه فلسفه تاريخ ماركسيزم به آن‏ها آموخته بود، مى‏ديدند.

ج) سرمايه‏دارى
سومين مكتب داعيه‏دار حكومت واحد جهانى، سرمايه‏دارى است. آن‏ها هم اخيراً تز آخر الزمان را مطرح مى‏كنند. از وقتى كه ماركسيزم به اين روز افتاده، آن‏ها حرف‏هاى جديدترى مى‏توانند بزنند و از موضع بالاترى حرف مى‏زنند. مى‏گويند همه چيز به طرف حاكميت سرمايه‏دارى با فرهنگ غربى كه سرمايه اصلى آن‏ها است، مى‏رود.
با ابزار علمى و فنى دنياى غرب، با سرمايه عظيم، قدرت نظامى بى سابقه و عظيم دنياى غرب و با ابزار اطلاع رسانى كه نمونه‏اش را شما در ماهواره و اينترنت و... مى‏بينيد، مرزها را مى‏شكنند و به سرعت نور و ما فوق سرعت نور ارتباط برقرار مى‏كنند و دنيا را به هم پيوند مى‏دهند و همه بشريت را در يك محدوده قرار مى‏دهند.
سخن آن‏ها سرمايه، صنعت، فن، فرهنگ، و قدرت و برنامه است. غربى‏ها شايد امروز حرفشان از بقيه مكتب‏ها و راه‏ها مستمع بيش‏ترى داشته باشد و تأثير بيش‏ترى بتوانند بگذارند.
سوسياليست‏ها سرخورده شدند. البته بعضى از آن‏ها مى‏گويند اين موجى است و دنيا بعد از يك آزمايشى كه از قطب سرمايه‏دارى كرد - چون محور و شعار سوسياليست‏ها و اجتماعيون عدالت و مساوات مطلق است و اين چيزى است كه در فطرت انسان است و سوسياليست‏ها دنبال آن هستند - بعد از موج دوم، دوباره سراغ سوسياليزم و ما مى‏آيند.
اسلام كه با منطق و مبنا و روش آن تا حدودى آشنا هستيم، جور ديگرى مسأله را مطرح مى‏كند كه من روى آن يك مقدار تأكيد مى‏كنم.
البته در ساير اديان باستانى و قديمى هم مسأله مهدويت يا منجى بشر وجود دارد؛ اما در آن‏ها داعيه جهانى را به صورتى كه كمونيسم يا سرمايه‏دارى غرب مطرح مى‏كنند نديدم يا با آن صراحتى كه ما درباره حكومت واحد جهانى داريم به همين تعبير
«... اَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّلِحُون»(51) مطرح نشده است. اين ادعاى صريح را در جاهاى ديگر نمى‏بينيم. با يك مقايسه اجمالى بين اين سه مكتب مى‏توانيم دريابيم امتيازاتى در اسلام است كه آن‏ها ندارند.
در حال حاضر غربى‏ها امتيازاتى دارند ولى امتيازات آن‏ها مبنايى نيست و به خاطر نداشتن بعضى از نيازهاى واقعى حكومت جهانى واحد مشكل برايشان ايجاد مى‏كند.
اين را تقريباً همه متفكرين دنيا قبول دارند كه اگر يك مكتبى بخواهد جامعيت داشته باشد، پيش از هر چيز احتياج به يك جهان‏بينى دارد كه واقعيت جهان و انسان را ترسيم بكند؛ و اگر بخواهد دوام داشته باشد و منطبق با حقيقت خارجى حركت بكند، بايد اول جهان و انسان را آن جورى كه هست بشناسد و ارزيابى درستى از آن داشته باشد؛ بعد ايدئولوژى يا به تعبير ديگر كه همه قبول دارند استراتژى لازم دارد.
چون غربى‏ها حكومتى كه مبنايش بر ايدئولوژى اداره شود، حكومت جزمى مى‏دانند كه خيلى رويش حساب نمى‏كنند؛ ولى استراتژى را همه قبول دارند. استراتژى از ايدئولوژى بيرون مى‏آيد.
استراتژى اصول راهنمايى است كه زندگى را در يك مسيرهاى مشخصى قرار مى‏دهد. بعد هم بر اساس اين فرهنگ خلق مى‏شود و خلق فرهنگ همان جريان‏هاى عملى زندگى بشريت است و راهنمايى‏ها و خيلى چيزها مؤثر است تا اين‏كه فرهنگى به وجود بيايد و در دل‏ها و عمل انسان‏ها به صورت خودآگاه يا ناخودآگاه رسوخ پيدا بكند و مردم تحت تأثير آن سرمايه حركت كنند.
وقتى كه جهان بينى و ايدئولوژى و فرهنگ خاص جامعه‏اى شكل بگيرد، بر اساس آن، برنامه‏ها نوشته مى‏شود و ابزار اجرايى به كار گرفته مى‏شود و اجرا مى‏شود. اشكال اصلى آن دو مكتب كه در مقابل ما هستند، نقص بسيار جدى در جهان‏بينى آن‏ها است كه واقعاً از عهده دفاع بر نمى‏آيد.
هر گاه فيلسوف و دانشمند منصفى از اين‏ها با اين مباحث مواجه مى‏شود، مى‏گويد حالا ما داريم به واقعيات و عمل بيش‏تر توجه مى‏كنيم.
بالاخره اين جهان را چگونه مى‏شناسيم مبدأ و معاد را قبول داريم يا نداريم؟
انسان را بين مبدأ و معاد قبول داريم يا نداريم؟ اين كه جهان هستى خدايى دارد و طراح و مدير عالى و ربّى دارد، اين‏ها را مى‏پذيريم يا نمى‏پذيريم؟
اكثريت مردم دنيا، چون در فطرتشان است، مى‏پذيرند؛ حتى بت پرستان و مشركان هيچ وقت نتوانستند خدا را در ذهن خودشان منكر بشوند؛ حتى ملحدترين و مادى‏ترين انسان‏ها هم در شرايط خاصى رجعت به خدا و فطرت و واقعيت و روح عالم دارند؛ ولى در زندگى مى‏خواهند اين را نديده بگيرند.
بنابراين، مشكل اين دو مكتب اين است كه با اصل فطرت سازگار نيستند و بخش اساسى و اصلى آن را نديده مى‏گيرند و از وسط مى‏خواهند شروع كنند.
مشكل اصلى اين‏ها اين‏جا است. اگر روى اين مسأله براى بشريت يك روزى هماهنگى به وجود بيايد، قدم‏هاى بعدى خيلى سريع‏تر عمل مى‏شود.
انكار خدا، توحيد، ربوبيت خدا و انكار حضور اراده الاهى و احاطه عرش الاهى بر جهان، اين مسأله بسيار بسيار مهمى است؛ گر چه در خيلى از مسائل و در اين غوغاى ماديت دنيا مغفول عنه است.
نديده گرفتن اين امر و اركان آن خيلى كار دست اين‏ها داده و مى‏دهد و مشكلات جدى ايجاد كرده است.
بسيارى از تحليلگران در رابطه با اُفول ماركسيزم و سوسياليزم مى‏گويند در عمل شيوه‏هاى غلط اقتصادى موجب شكست آن‏ها شد. البته اين مسأله بود؛ اما اين‏ها هيچ وقت تحليل نمى‏كنند كه مشكل و مسأله اصلى اين‏ها انكار خدا، دين، عالم غيب و.... بود. حتى به همين مقدارى كه چراغ دين در غرب روشن است، براى ماركسيزم نبود. اين‏ها مى‏خواستند به كلى خدا را تبديل بكنند به حركت چرخ‏هاى ماشين صنعت و توليد. بدترين تناقض‏ها در زندگى اين‏ها از همين جا در آمد.
اين‏ها با نفى و فراموش كردن معنويت و خدا مى‏خواستند «مساوات» را كه مهم‏ترين ركن آن روح ايثار، فداكارى و فراموش كردن خود و توجه به معنويات است در جامعه حاكم بكنند كه اين تناقض بسيار جدى دارد.
انسانى كه خودش را مثل يك درخت تصور مى‏كند كه سبز مى‏شود، رشد مى‏كند و بعد مى‏ميرد و خزان و خشك مى‏شود، چگونه مى‏تواند به مساوات و عدالت فكر بكند؟
اگر در يك جنگلى مساوات پيش بيايد، اگر در يك جامعه حيوانى مساوات معنا داشته باشد، در جامعه با چنين نگرش مادى و خالى از معنويت و خدا هم مى‏تواند معنا داشته باشد.
لطيف‏ترين و عالى‏ترين اوج حركت معنوى انسان را كه همين مساوات و عدالت و انسان دوستى و احساس رنج ديگران است، اين‏ها را مى‏خواهند بدهند به يك موجود خشك بى روحى كه هيچ سرمايه معنوى و خدايى نداشته باشد.
الان كسى در تحليل افول ماركسيسم به اين مسأله خيلى نمى‏پردازد؛ ولى اين مهم‏ترين مسأله است. براى انسان بى معنويت مساوات و عدالت تحقق نمى‏يابد؛ زيرا فطرت انسان، خودخواه، خودبين و منحصرخواه است. اين‏ها به ادله‏اى در وجود انسان تعبيه شده است.
امروز بحث كردن از اين‏كه غرب دچار اشكال واقعى است كار آسانى نيست. براى اين‏كه چشم‏ها و گوش‏ها پر است از مظاهر قدرت و پيشرفت غربى‏ها، به خصوص اگر از طرف كسانى مثل ما كه در زندگى و اداره جامعه و جهان اسلام بسيار بسيار مشكل داريم، باشد. ما وقتى كه اين حرف‏ها را بزنيم، خيلى آسان از ما نمى‏پذيرند؛ چون مى‏گويند شما اگر اين‏ها را بلديد، خودتان عمل كنيد؛ چرا به ديگران مى‏خواهيد بگوييد.
ما حالا در مقام بحث و تحليل هستيم. ما ممكن است در عمل نتوانسته باشيم و نتوانيم مسلمان‏هاى خوبى باشيم؛ اما ما از اسلام داريم حرف مى‏زنيم نه از خودمان.
سؤال اين است كه آيا امريكا سردمدار غربى‏ها داعيه‏دار حكومت واحد جهانى يك جامعه موفقى است يا نه؟ و آيا غرب صلاحيت دارد حكومت واحد جهانى را اداره كند و عدالت و حق را و آن چيزهايى كه فلاسفه و حكما و انديشمندان دنبال آن بودند و آن مدينه فاضله‏اى كه هميشه روح انسان‏هاى خير خواه را جذب مى‏كرده، پديد آورد؟ آيا آن‏ها مى‏توانند اين كار را انجام بدهند؟ قطعاً نه.
شايد در غرب موفق‏ترين ملت‏ها الان امريكا باشد كه از لحاظ مادى از كشورهاى ديگر پيشرفته‏تر است و حقيقتاً در اين ارزش‏هايى كه آن‏ها قائلند و فكر مى‏كنند موفقيت است او پيش‏تر از همه اين‏ها است. عملاً هم مى‏بينيد كه بالاخره او تصميم گير نهايى است، آيا جامعه امريكا واقعا جامعه ايده‏الى است؟ آيا آن‏ها كه الان مى‏گويند ما مى‏خواهيم قطب عالم باشيم و دنياى تك قطبى را اداره كنيم و فرهنگمان را بر ديگران غلبه بدهيم، وضعيت درستى دارند؟ بايد بررسى كنيم و ببينيم در جامعه خودشان چه خبر است؟
در جامعه امريكا حدود سى، چهل مورد اشكالات اصلى مى‏توان پيدا كرد.
البته كسى كه از دور ماهواره را مى‏بيند و خبرهاى روزنامه‏ها و رسانه‏هاى آن‏ها را مى‏بيند، خيال نمى‏كند اين اشكالات در امريكا باشد؛ ولى اگر كسى يك قدرى مطالعه كند. از زبان خود امريكايى‏ها كه جامعه امريكا را مورد تجزيه و تحليل قرار داده‏اند، مى‏بيند به بيش‏تر اين مشكلات اشاره و پرداخته شده است.
من به تعدادى از مشكلاتشان اشاره مى‏كنم. اين‏ها از لحاظ فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى تناقض‏ها و گرفتارى‏هاى فراوان دارند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 16:37  توسط پریناز  | 

مهدويت از ديدگاه مذاهب اسلامى (آيت الله علامه مرتضى عسكرى) 2

چگونگى حكومت امام مهدى(عج)

مطلب ديگر, چگونگى حكومت حضرت حجت(عج) است. فرق بين حكومت حضرت حجت(عج) و ساير حكومت ها آن است كه پيامبر(ص) و على بن ابى طالب(ع) حكومت شان مبتنى بر وجود شاهد بود. اگر كسى كشته مى شد, و عليه قاتل شاهدى يافت نمى شد, خون كشته هدر بود. در دزدى و ... نيز همين طور.
حكومت حضرت حجت(عج) بنابر علم ايشان است; يعنى آن كه اگر در زمان حكومت ايشان دزدى بشود, دستور مى دهد دزد را بياورند و دستش را ببرند و مال را به صاحبش بازگردانند. از اين رو است كه در زمان حضرت حجت(عج), عدلى به پا مى شود كه در هيچ زمان نبوده است.

 

اخلاق, هدف بعثت

آن چه ما لازم داريم آن است كه سلسله ى جليله ى اهل علم نداى حضرت حجت(عج) را اجابت كنند كه مانند حضرت عيسى(ع) مى فرمايند:
(... من انصارى الى الله قال الحواريون نحن انصار الله ...);(11)
... كيست كه ياور من به سوى خدا (براى تبليغ آيين او) گردد؟ حواريان=[ شاگردان مخصوص او] گفتند: ما ياوران خداييم ... .
حضرت عيسى(ع) كه جنگ نداشت. انصار را براى تبليغ شريعت مى خواست.
امر مهم ديگر اين كه بياييد انصار حضرت حجت(عج) شويم و عقايد را بخوانيم و تبليغ كنيم.
خداوند در وصف پيامبر گرامى اسلام(ص) مى فرمايد:
(و انك لعلى خلق عظيم);(12)
و تو اخلاق عظيم و برجسته اى دارى.
خداوند پيامبرش را از نظر اخلاق مى ستايد نه از نظر علمى و ... رسول گرامى اسلام(ص) نيز مى فرمايد: ((بعثت لا تمم مكارم الاخلاق; برانگيخته شدم تا فضايل اخلاقى را برجسته سازم.))(13)
عظمت ما گروه مسلمين, عظمت اخلاقى است. بايد در رشد و اشاعه ى اخلاق اسلامى بكوشيم. اين تكليف ما طلبه هاست.
اللهم انا نسئلك بدم المظلوم الحسين(ع)إن تصلى على محمد و آل محمد و ان ترزقنا فى الدنيا زياره الحسين(ع) و فى الاخره شفاعه الحسين(ع).
خدايا, ترا به خون مظلوم حسين مسإلت مى كنيم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و ما را در دنيا به زيارت حسين و در آخرت به شفاعت او موفق بدارى.
خداوندا! اين جمهورى اسلامى را تا ظهور حضرت حجت(عج) سالم نگاه دار.
دشمنان اسلام هر كجا كه هستند مخذول و منكوب بفرما.
برادران و خواهران ما, مسلمانان فلسطين را بر صهيونيست مظفر و منصور بفرما.
شيعيانى كه در عراق گرفتار ظلم بعث و صدام هستند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
هر كجا مسلمان ها گرفتارى دارند بر دشمنانشان مظفر و منصور بفرما.
شر دشمنانشان را به خودشان برگردان.
ولى فقيه را طول عمر با بركت, با توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
دولت مردان جمهورى اسلامى را توفيق خدمت گزارى به اسلام و مسلمانان عنايت كن.
به ما, توفيق طلب علم اسلامى براى عمل عنايت كن.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
 


توجه امام مهدى(عج) به شيعيان خويش



انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاوإ, واصطلمكم الاعدإ فاتقوا الله جل جلاله و ظاهرونا...;
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم, كه اگر جز اين بود, گرفتارىها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كن مى كردند. پس از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد... .
از فرموده هاى امام عصر(عج)

بحارالانوار, ج 53, ص 175.
 

 


1. محقق, انديشمند فرهيخته و رييس دانشكده ى اصول الدين.
2. سوره ى نور (24), آيه ى 55.
3. محمد باقر مجلسى, بحارالانوار, ج 53, ص 302.
4. همان, ج 44, ص 287.
5. سعدى.
6. سوره ى نسإ(4), آيه ى :46 ... سخنان را از جاى خود, تحريف مى كنند ... .
7. سوره ى بقره(2), آيه ى :159 ... كسانى كه دلايل روشن, و وسيله ى هدايتى را كه نازل كرده ايم, كتمان مى كنند ... .
8. ر.ك: سيد مرتضى عسكرى, معالم المدرستين.
9. و نيز ر.ك: بحارالانوار, ج 47, ص 71.
10. موفق بن احمد الحنفى, تاريخ مقتل الحسين7.
11. سوره ى آل عمران(3), آيه ى 52.
12. سوره ى قلم(68), آيه ى 4.
13. محدث نورى, مستدرك الوسايل, ج 11, ص 187.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1383ساعت 20:35  توسط پریناز  |